تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مبارك غازانى ( داستان غازان خان ) ( فارسى ) — صفحة 42

مساهمون:

ص٤٢
و بمقدّمه صاحب سعد الدين ساوجى را برسالت به شهر فرستاد مستفتح ابواب نصح مستنتج اسباب صلح يا مكر بارشاد مواعظ و انفاذ نصائح بايلى و كوچ دادن درآيند قاضى صدر الدين و پهلوان عمر و اهالى نيشاپور به خدمت مبادرت نمودند و صاحب ايشانرا بوعد و وعيد و تهديد و تخويف و هم اعذار و انذار مىكرد بپاسخ گفتند ما بندگانيم امّا از سر و جان خود ترسيم اگر هيچ بجان آمان يابيم بخروج مبادرت و بر يكديگر مسابقت و مسارعت نماييم سعد الدين ملتزم و متكفّل شد كه بوجهى به حضرت عرض دارد كه هيچ مضّرت و گزيد بسرو مال ايشان عائد نگردد فى الحال قاضى صدر الدين و پهلوان عمر با گروهى انبوه و طائفهء بشكوه از شهر بيرون آمدند و به خدمت امراء بزرگ توسّل و توصّل نمودند شهزاده از مؤيدى كوچ كرد و بر ظاهر شهر نشاپور نزول فرمود و مجرمانرا بجان آمان داد و فرمود كه مملكت و رعيت خود را بفتنهء جمعى فضول مجهول چگونه خراب و مستاصل گردانيم و آن جماعت را القعده سنهء ثلث و تسعين و ستمائه آنجا « 1 » رسيد بمؤيدّى نزول كرده « 2 » خواجه « 3 » سعد الدين را به شهر فرستاد تا ايشانرا تنبيه كند و بنصيحت و موعظت بايلى بيرون آورد چه روا نمىداشت كه بندگان قديم بواسطهء جريمت جمعى مفسدان فتان بقتل آيند چون خواجه سعد الدين در شهر رفت قاضى صدر الدين و پهلوان عمر و اعيان نيشاپور آمدند « 4 » و گفتند كه از جان مىانديشيم اگر خواجه « 5 » قبول فرمايد كه ما را امان باشد بيرون آييم و بشرائط بندگى قيام نماييم خواجه « 6 » سعد الدين تقبّل فرمود كه عرضه داشته چنان سازم كه شما را گزيدى نرسد و قاضى صدر الدين و پهلوان عمر با جمعى از شهر بيرون آمدند و به خدمت امراء بزرگ رسيدند ايشانرا ببندگى فرستادند غازان خان از مؤيّدى كوچ فرمود و بحدود نيشاپور نزول كرد « 7 » و فرمود كه ملك و رعيت خود را بواسطهء فضولى چند خراب نخواهيم كرد مىبايد كه جماعت مفسدان و فتنه‌انگيزان فخر الدين رئيس و حسام الدين ايبك « 8 »
هامش
( 1 ) -W . om .( 2 ) - از پيش :W .، پيشتر :L . inserit( 3 ) - صاحب اعظم خواجه :L .( 4 ) - پيش‌آمدند :L . , W .( 5 ) - صاحب :L .( 6 ) - صاحب :L .( 7 ) - فرمود :L .( 8 ) - ايبك :W .، ايبك :L .