راه ندهد چه ما دفع ياغى را متشمّر و منتهزيم بروباه بازى او را خواب خرگوش داد و از « 1 » گفتار و از نگفتار غرور در جاى بلا انداخت بايدو بقول او مستركب گشت و ايلچيداى و برولاى را بر يسار مقرّر فرمود و صدر الدين از آن طرف جاسوسى بطغاچار فرستاد كه از بايدو مفارقت نمايد و چنان سازد كه شب را بما پيوندد طغاچار بىوفا بوقتى كه
« سپاه شب تيره بر دشت و راغ » * يكى فرش گسترد از پرّ زاغ »
چو پولاد زنگار خورده سپهر » * تو گفتى بقير اندر اندود چهر »
با طائفهء امرا چون ساربان پسر سونجاق و توغداى اختاجى و شنقسون امير هزاره بر گوشه جدا فرود آمده بودند كوچ كردند و نوروز را استقبال نمود و چون نسيم شمال و بهار بملاقات لقاى يكديگر شادمان شدند انگاه مردم لشگر خيلخيل چنان كه از مصايد مصطاد وحوش و طيور مخرجى يابند و از پى هم روان شوند امرا و سپاهيان از يورت خود روان شدند بهنگام صبح بايدو را چون روز روشن معلوم شد كه طغاچار مقدم امرا با جمعى كثير ازو برگشتهاند و بمدد خصم رفته از بيم زهرهاش كفيده و جگر دريده شد و اعتقاد مضمر امرا مظهر گشت امكان مكان و اقامت مقام و قوّت التقا و مقاومت نوروز نداشت از سر اضطرار فرار بر قرار اختيار كرد و با طائفهء امرا كه از سر و جان و مان مأيوس بودند از غايت عجز و بيچارگى ساز گريز كردند و روز آدينه پانزدهم ذى القعده از كنار اسفيدرود با ميدان سليمانشاه آمد كه مغول آن را ناورى گويند بمجرّد روى گردانيدن طغاچار و امرا بىسابقهء قيام رزم و مصاف و ثبات اقدام در معركه از شعشعهء شعاع دولت غازان خان چون باد گريزان شدند
« فتاده همه لشگر اندر گريز » * برآمد بيكبارگى رستخيز »
نديده مصافى گريزان شدند » * سلاح از تن خويش ريزان شدند »
و آخر روز سايغان هولاجو امير هزاره از تومان التيمور پسر هندوغور با هزارهء خود بامير نوروز پيوست و شب شنبه التيمور امير تومان با چريك خود و شهزاده خربنده و بيشتر امرا با او برفتند نيمشب بايدو را خبر شد ناكام برحال فرار بر قرار رجحان يافت به راه آذربيجان با قونچقبال و چيچاك و ايلچيداى و معدودى چند مردود بر صوب اوجان و مرند بعزم گرجستان و استئمان و تمسّك نمودن بتوكال گريزان شد چون خبر انهزام بايدو
هامش
( 1 ) -MS . om .