گرفتارى بايدو پيش شهزاده غازان فرستاد باينجار به منزل اوجان پيش شهزاده غازان رسيد و حالت گرفتارى بايدو بر دست لشگرهاى گرجستان تقرير كرد و گفت فردا با دويست سوار بدرقه به حضرت جهانپناه غازان مىرسد و امروز بتبريز رسيده باشند چه بتضرع و زارى التماس نمود كه مرا زنده ببندگى شهزاده رسانيد تا سخنى چند كه دارم عرضه كنم چون اين خبر با بشارت بسمع شهزاده غازان رسيد شادمان و مسرور شد اما مغرور نگشت فرمود كه پيش من چه مىآورند هم آنجا كار او را آخر كنند و سوتاى اختاجى را بتتميم كار بايدو اشارت كرد تا هرچه زودتر برود و در دفع و قمع بايدو تاخير و تراخى جائز نشمرد سوتاى با اناقان و خاصگيان بالاى تبريز بباغ نيكش « 1 » بوى رسيدند و بر عادت و رسوم مغول تا شبهنگام شراب و آش مىدادند و تخشع و تواضع مىنمودند « 2 » تا شبهنگام روز چهارشنبه بيست و سيوم ذى القعده سنهء اربع و تسعين و ستمائه سائس قضا و جلّاد قدر او را درربود زمان دولت او چون زمان گل و شكوفهء كم بقا بود برگوبار اقبال او بباد خزان ادبار زود فرو ريخته شد و ايلدار بجانب روم گريخت و توكال به طرف گرجستان و قپچاق اوغول پسر بايدو را در منتصف ذى قعده بحدود كستوور از اعمال مراغه به حكم ياسا رسانيدند طبيعت روزگار و مزاج ادوار و اطوار آنكه كلاه اقبال از فرق زيد مىربايد و بر تارك عمرو مىنهد و سوداى خام در سويداى دماغ هريك مستحكم از سر غرور و پندار تصوّر كرده كه رتبت سرورى و درجت خسروى بىاستيهال و استحقاق و هدايت و ارشاد بمجرّد كوشش و اجتهاد مىتوان يافت و اين مقدار نمىدانند كه منصب پادشاهى موهبتى ازلى و عطيتى الهيست و تا هماى سعادت سرمدى بر فرق مستعدى سايه نيفگند باستحقاق و استيهال سرورى قيام نتواند نمود چه بزرگان آوردهاند كه اگر كلاه دولت از آسمان بيايد جز بر سر صاحب دولتى و مقبلى نيايد
عنان بزرگى هرآنكس كه جست » * نخستش ببايد به خون دست شست »
تمام شد داستان بايدو خان به حمد الله و حسن توفيقه بعد از نائبهء بايدو پادشاه جهانگير جهاندار غازان خان با خيل و حشم از اوجان روان شد چون بحدود شهر « 3 » رسيد قاضى القضاة محى الدين با ائمه و مشايخ و علما و سادات شهر
هامش
( 1 ) - نيكش :MS .( 2 ) - نمود :MS .( 3 ) - تبريز :S . c .