كه خضر خان را در ملك بنشاند و خود نايب ملك شود - و بعد از چندگاه او را نيز « 1 » تمام كند - و من كلّ الوجوه خود ملك بگيرد - سلطان را زحمت غالب شده بود - از خود « 2 » خبر نداشت - اين معني تحقيق پنداشت - فرمان شد تا البخان را بكشند - چون البخان در سراى آمد ملك كمال الدين كرك و ملك نايب هر دو البخان را گرفته بكشتند - چون ملك نايب كار البخان « 3 » پرداخت بر سلطان عرضه داشت كرد - چو البخان كشته شد نبايد خضر خان ازين سبب هراسى گيرد - بجانب خضر خان فرمان اصدار يابد و اقطاع امروه به دو مفوّض گردد تا آنجا باشد - بمضمون آنكه آن فرزند در امروه بنشيند و تا دامن كوه شكارگاه خود سازد - و تا فرمان طلب صادر نگردد اصلا « 4 » در حضرت اعلى نيايد - چون فرمان اعلى بر خضر خان برسيد بغايت متردّد و متامّل « 5 » شد - و از هتهناپور در امروه رفت - و در امروه نيز فرمانى ديگر رسيد كه چتر و دور باش و آنچه علامت بادشاهي باشد به حضرت اعلى « 6 » فرستد - خضر خان اطاعت كرد و هرچه علامات بادشاهي بود به حضرت فرستاد - بعد از چند روز با خود گفت كه من خيانتى نكردهام كه موجب سياستى و مستوجب ملامتى گردم - اگر به غير فرمان در حضرت روم سلطان البته شفقت پدرى از من دريغ ندارد - و اگر گناهي و يا خطائى در وجود آمده باشد بگذارد « 7 » - سوار شد - دوم روز از امروه در حضرت آمد - پاىبوس كرد - سلطان از شفقت پدرى در كنار گرفت -
هامش
( 1 )M .چندگاه كار او نيز تمام
( 2 )B .و سلطان از خود خبر
( 3 ) البخان سنجر پرداختand B .البخان را پرداختM .( 4 )M .نگردد در حضرت نيايد
( 5 )M . omitsمتامل
( 6 )M .در حضرت فرستد
( 7 )B .بگذرد