بوسه بر سر و روئ « 1 » آن شاهزادهء يوسف صفت - فرشتهمنش داد و فرمود برو مادر را ببين - چون خضر خان بديدن مادر رفت ملك نايب حرامخوار « 2 » قواشي بردار پس دريده پيش بريده محل خلوت يافت - پيش سلطان عرضه داشت كرد كه اگر « 3 » خضر را اتفاق ملك گرفتن نيست بىفرمان بادشاه چرا در حضرت آمده است - سلطان را چندان ضبط و هوش نمانده بود « 4 » فرمود تا خضر خان را و شادى خان را بند كرده در گوالير « 5 » فرستند - هر دو برادر بىگناه « 6 » را بند كرده سيوم روز در گوالير بردند - چون چند روزى برآمد سلطان را زحمت غالب شد - و همدران زحمت برحمت حق پيوست - در هفتم ماه شوال سنه خمس عشر و سبعمائه ملك نايب پسر سلطان را كه شهاب الدين لقب بود بر تخت بنشاند « 7 » و سلطان شهاب الدين خطاب كرد و خود « 8 » نايب ملك شد - و ملك اختيار الدين سنبل را در گوالير فرستاد تا چشم خضر خان و شادى خان بكشد « 9 » - چون اين خبر بر خضر خان برسيد « 10 » چشم پرآب كرد و دل بر قضاى مرگ « 11 » نهاد - سنبل حرامخوار ايشان را ميل كشيده بازگشت - ملك نايب در تدبير آن شد كه امراى علائي « 12 » را بدست آورده دفع كند - همدران « 13 » انديشهء فاسد بود كه مبشّر و بشير پايگان خوابگاهئ سلطان علاؤ الدين انديشه كردند كه حرامخوار را بكشند - دران شب نوبت ايشان بود تيغ بركشيدند
هامش
( 1 )M .بوسه بر روى او داد فرمود
( 2 )M .حرامخوار محل خلوت
( 3 )M . omitsاگر
( 4 )B .نمانده بود و خوف گشته فرمود
( 5 )M .كاليور
( 6 )M . omitsبىگناه
( 7 )M .نشاند
( 8 )M .كرد و چون نايب
( 9 )M .بكشند
( 10 )M .رسيد
( 11 )M .دل زير فضاد سنبل
( 12 )B .اعلائي
( 13 )M .بعد ازان انديشه