و بيچاره از آن غافل بود كه چون خالق اشياء به حكم
تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ
ارادت اعزاز يكى و اذلال ديگرى نمايد ، تدبير بندهء ضعيف را در جنب تقدير الهى عز شأنه وقعى نخواهد ماند .
غرض كه تائبان حضرت توفيق شعارى از آن روز كه به گرمهرود تشريف فرمودند ، هميشه در تفحص و تجسس اميره نوپاشا بودند كه او درچه فكرست . چون اميره نوپاشا را خيالى كه در سر داشت و سوداى خامى كه در ديگ هوس مىپخت بر آن داشت كه لشكر جمع كند و بر ايشان شبيخون برد ، مردم صاحب وقوف ، آن مشورت را به سمع اشرف سيادت قبابى رسانيدند . چندان صبر فرمودند كه اميره نوپاشا از رانكو سوار شد سيد ايد ، مردم صاحب وقوف را در پيش داشته ، از راه كوهپايهها ، متوجه رانكو شدند و به قريهء چهارده هجوم نموده ، اميره محمد را به قتل آوردند و تالان و تاراج كرده ، سالم و غانم بدان راهى كه تشريف فرموده بودند ، عود نمودند . چون اميره نوپاشا به حوالى سختسر رسيد ، صورت حال را به دو رسانيدند . منكوب و مخذول و پراكنده حال بازگشت . چون به رانكو آمد ، پدر را كشته و خان و مان را تاراج و تالان كرده يافت .
سيد اعظم ، چون با فتح و نصرت به گرمهرود رسيد ، نزد ركابزن كيا فرستاد كه اينچنين فتحى دست داد . اگر اكنون نيز بر همان عهد و قراريد ، فبها و اگر مصلحت نوعى ديگر مىباشد ، بلا حجاب و تكلف اعلام بايد كرد ، تا فكر كار كرده شود . سيدركابزن كيا فرمود كه من بر همان عهدم كه با شما كرده بودم و از آن تجاوز نخواهد رفت . چون از سيدركابزن كيا جواب شافى شنيدند ، توقف فرمودند و مترصد نصرت و فرصت الهى عزاسمه بودند .
اميره نوپاشا نزد پسر عم خود - اميره جهان - به لاهجان فرستاد