حقير مؤلف را امر شد كه با ايشان به الموت رفته و تفحص اين حال نموده ، هركه بىفرمان باشد ، ادب داده ، از آن مملكت بيرون آورده شود . و والدهء معصومهء او را سفارش او نموده آيد تا واقف احوال باشد كه باز همان خيال فاسد كرده ، به در نرود .
بنابر امر جهان مطيع ، در خدمت كارگياى مذكور بوده ، بعد از قطع منازل و مراحل ، به الموت اتفاق افتاد و اهالى آن ولايت را طلب نموده ، استفسار بليغ رفت تا اگر كسى عناد ورزيده باشد و در مقام اطاعت نبوده ، ادب داده ، اخراج رود . هرچند در تفحص مبالغه رفت ، از هيچكس بىفرمانى معلوم نگشت و او نيز به ادب دادن آنها راضى نمىشد و والدهء معصومهء او فرمود كه اين جماعت مدتى است كه طريق بندگى و عبوديت را كماوجب بجا آورده و مىآرند و از ايشان گناهى ظاهرا معلوم نيست . و فرزند خود را نصيحت مىكرد و التماس مىنمود كه از اين خيال بايد عدول كردن فايدهاى نبود و هم مىگفت كه من در الموت نمىباشم و با اين جماعت بهسر نمىبرم . و سبب و غرض از اين تحرير آنكه از غلبهء سودا اين خيال مىكند . ديگر چيزى معلوم نيست .
چون قصه بدينجا رسيد ، واجب نمود اعلام درگاه اعلى گردانيدن ، تا چه اشارت مىرود . چون واقعى حال را معروض افتاد ، اشارت شد كه چون تدبير نيست ، نگذارند كه به قزوين رود و اينجا بياورند ، تا فكرى در بارهء الموت و او كرده شود و نوكران الموت را سفارش بكنند تا ناگاه خللى واقع نشود . روز پنجشنبه سلخ ذى الحجه سنهء ثلث و ثمانين [ و ثمانمائه ] ( 883 ) را از الموت با كارگيا يحيى جان به صوب گيلان معاودت نموده آمد .
تاريخ گيلان و ديلمستان ( فارسى ) — صفحة 421
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٤٢١