پاشيجا رود . رأى صايب بر آن قرار گرفت كه او را روزى چند به رانكو بازدارند تا شايد كه متنبه گردد و همچنان به حبس او امر رفت . نزد حضرت شاه غفران پناه فرستادند كه جهت صلاح ملكى او را اينجا بازداشته آمد .
ايشان هم صلاح دانستند و دعاى دولت گفتند ، و چون كارگيا يحيى جان كه حاكم الموت بود در ايام دولت مغفرت پناهى سلطانى هميشه مبالغهها مىكردند كه ترك حكومت الموت مىكنم و چندان كه نصيحت مىفرمودند مؤثر نبود و بر آن خيال اصرار مىنمود و بعد از واقعهء هايله سلطانى رضوان پناهى هم هميشه بر اين خيال بود . گوئيا مادهء سودا غلبه كرده بدان خيال مىداشت . چون حضرت خلافت پناهى از سمام به رانكو نقل فرمود ، چنان كه ذكر رفت ، از سرحد خبر رسيد كه كارگيا يحيى جان مىخواست كه فرار نموده ، به قزوين رود و اجناس و رخوت خود را به قزوين فرستاد .
فلهذا بزرگان الموت از آن حال واقف گشته ، نگذاشتند كه به قزوين رود .
و اينست كه اينجا مىآيد . فرمودند كه وظايف اعزاز به تقديم رسانيده ، به جايگاه پدر مرحوم ايشان فرود آرند و استفسار نمايند كه سبب اين حركت چيست . چون استفسار رفت سخنى كه اعتبار داشته باشد ، از او معلوم نشد و همين شكوه اهالى الموت مىكردند و معلوم شد كه اين خيال مادهء سودا مىباشد . از اين جهت ملالت دست داد .
حضرت خلافت پناهى از آنجا كه كمال اشفاق و عنايات خسروانه [ است ] فرمودند كه سهل باشد مردم الموت كه در ربقهء اطاعت نباشند ، ادب داده از آنجا نقل كرده شود احتياج بدان نيست كه شما را بايد از حكومت خود بيرون آمدن . از اين خيال مىبايد گذشتن ، چون در اين باب مبالغهها فرمودند ، راضى شد كه معاودت نمايد . به شرطى كه جمعى از الموتيان را ادب داده از آن مملكت به ولايت ديگر نقل نمايند .
تاريخ گيلان و ديلمستان ( فارسى ) — صفحة 420
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٤٢٠