فقها و بزرگان دين و دولت با طبقهاى نثار ، عازم بساط بوس گشتند و بدان سعادت فايز شدند و دعاى دولت و بقاى مملكت را فاتحه خوان مىگفتند ، شعر :
فلك گرد [ ى ] از خاك راه تو باد * قمر گوهرى از كلاه تو باد
در اين اثنا از فرزندان حضرت شاه يحيى - شاه منصور نام - مدتى از پدر مشفق مهربان خود عاق و عاصى شده انواع بىادبى به ظهور مىرسانيد و از گرجيان نفرت نموده ، ملتجى به آستانهء رفيعه سلطنت پناهى ، رضوان شعارى ، نور اللّه مرقده شده بود . و حضرت غفران پناهى عنايت خسروى به تقديم رسانيده ، ولايت پاشيجا را صلاح دانسته بودند كه شاه غفران [ پناه ] به دو بدهند . بر موجب فرمان قضا جريان پاشيجا را به دو مفوض فرموده بودند و در آن بقعهء مباركه به حكومت منصوب بود . اما با مردم آنجا ظلم مىكرد و چندانكه نصايح و مواعظ مىگفتند فايده نبود و مردم آن ديار از او شكوهء محكم مىكردند و بر موجب نصيحت هرچه نزد او پيغام مىفرمودند ، جوابى كه مىگفت مناسب حال نبود . و پدر مرحوم خود را به انواع مىرنجانيد .
حضرت مغفرت پناهى سلطانى كه عم او بود چندانك سخنان دولت آميز نزد او مىفرستاد ، مطلقا مرتكب آن صلاح نمىشد و در آن باب هرچه مىگفت ، بر موجب تمرد و عناد بود و از واقعهء هايلهء غفران پناهى سلطانى نيز آنچه از او روايت مىكردند ، بر موجب تخلف و تباعد مىبود و بوى موافقت استشمام نمىرفت . فلهذا پدر مرحوم او ، او را به گرجيان مبارك طلب فرموده ، بسيار نصيحت فرمود و او [ را ] از آن نصايح چون شمهء مؤثر نشد و همچنان مصر بوده ، معاودت كرد و خواست كه به