ديلمان تشريف فرموده بودند و نزد اميره اسحق فرستادند كه لشكر رشت را نيز بايد به مدد فرستاد . و نزد اميره دباج هم اعلام كردند كه قصه چنين است . اگر به سعادت لشكر فومن نيز به مدد اقدام نمايند ، مناسب تواند بود . هرچند او پرواى آن نداشت . اما سپهسالار فومن با بعضى متجندهء آنجائى ، به رشت آمد و با لشكر رشت اتفاق نموده ، به مدد جمال الدّين احمد سپهسالار نهضت نمودند .
شمس الدين محمد سپهسالار و ساير سرداران و سپهسالاران از آب بگذشتند و در عقب خصم برگشته بخت تاختند . اميره رستم خود بيرون رفته بود و متوجه اردوى اعلى صاحب قرانى گشته و در آن زمان اردوى همايون با عظمت تمام و شوكت مالاكلام به غرغره و كرخى رجاء لثواب اللّه متوجه بودند . غرض كه چون سپهسالار نامدار بر انوز تاختند ، بگريخت و به جنگلهاى كوه كوهدم ملتجى شد و جمعى از پيادهها را به مقابلهء لشكر منصور در آن بيشه و جنگل بازداشت .
عساكر نصرت مآثر ، هرجا كه قدم فتح رنجه مىكردند ، آن بدبختان همچو شغال گرگين ، در آن بيشه و جنگل بانگ مىكردند و تير مىانداختند . پيادههاى ديلمستان در عقب مىرفتند و يكانيكان را دست و گردن بسته از آن جنگل بيرون مىآوردند و در آن قرى و ولايت ايشان آتش غضب مىافروختند و خانه و جايهاى آن مخاذيل را مىسوختند و دار و درخت و كروم و اشجار مثمره را از بن برمىكندند و با زمين هموار مىساختند و به سم سمند باد [ پاى ] خاك آن مقام را لگدكوب كرده ، در آب مىانداختند . بيت :
تاريخ گيلان و ديلمستان ( فارسى ) — صفحة 380
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٣٨٠