بود ، فايده نكرد و بسيار از لشكر بيهپيش به قتل آمدند و دستگير شدند و سيد على كيا و مولانا نظام الدين يحيى را بگرفتند و از خون كشتگان آب رودخانه گلگون گشت . شعر :
ز گرد سواران هوا بست ميغ * چو برق درخشنده پولاد تيغ
هوا را تو گفتى همى برفروخت * چو الماس روى زمين را بسوخت
به مغز اندرون بانگ پولاد خاست * به ابر اندرون آتش و باد خاست
چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت * به خون غرقه شد كوه و دريا و دشت
و جمعى از آن ورطهء بلا با صد محن و عنا بجستند و به لشكرى كه در كوچسفان بودند پيوستند . و اميره دباج بن علاء الدين مرحوم از رشت بگريخت و به شفت رفت و انوز به رشت درآمد و به اتفاق اميره اسحق با اميره دباج بن حسام الدين به پسيخان ملاقات كردند و قبل از رسيدن انوز به رشت چون سيد على كيا را محبوس به نزد اميره اسحق بردند ، خلاص داد و او نيز خود را به ولايت طارم رسانيد و از آنجا به پايهء سرير اعلى سمام رسيد .
فصل بيست و دوم از باب ششم در ذكر وقايع چند كه بعد از محاربهء رشت واقع شد
چون اميره انوز و اميره اسحق با اميره دباج بن حسام الدين ملاقات كردند ، از لشكر فومن مدد طلب نمودند و اميره دباج بعضى از لشكر فومن را بديشان داد . ايشان با لشكر فومن و رشت و كوهدم متوجه كوچسفان شدند . چون جمال الدين كارگيا احمد سپهسالار چنان ديد ،