فصل بيست و يكم از باب ششم در ذكر محاربهء رشت با لشكر بيهپيش كه آنجا بودند .
روز شنبهء بيست و پنجم ذى الحجه سنهء ثمانين و ثمانمائه را چون جمال الدين احمد سپهسالار از ننك بيرون آمد و اعلام سيادت مآبى زينى گردانيد كه من اينست كه از ننك بيرون رفتم تا رسيدن قاصد اميره اسحق و سيّد على كيا و جناب عرفان شعارى مولانا يحيى كه حضرت اعلى سلطانى در آن ما بين به جهت سخنان مصالح سمات بدانجا فرستاده بودند ، سوار شده عازم ننك گشته بودند كه به صحبت جمال الدين احمد مشرّف گردند . و از احوال آن سرحد واقف شوند . چون پارهاى راه رفتند ، خبر بيرون رفتن لشكر از ننك شنيدند و مردم مفتن و شرير كه طرف اميره رستم و فرزند فضولش را رعايت مىنمودند ، به اميره اسحق رسانيدند كه سيد على كيا ترا دانسته از رشت بيرون آورد ، تا به كوچسفان برد و از آنجا به لاهجان بفرستد و ولايت بيهپس را جهت ملازمان حضرت سلطانى تصرف نمايند .
از اين سبب اميره اسحق ، از راه بازگشت و رجوع به صوب رشت نمود .
بالضرورة سيد على كيا نيز با چند نفرى كه همراه بودند موافقت نمود .
چون به رشت برفتند در مردم رشت آثار پراكندگى و پريشانى را مشاهده نمودند . به طلب لشكر كه در پسيخان بود ، فرستادند و خود نيز در عقب رفتند و آنها را از آنجا بيرون آوردند . چون به رشت رسيدند مردم رشت غوغا كردند و سر هركوچهاى تيرباران مىكردند و بر لشكر گيل و ديلم دست ستم بگشادند و به تير و تبر و سنگ و چوب مىزدند . چون تدبير ديگر نبود ، سيد على كيا و جماعت لشكر گيل و ديلم نيز در مقابله و معارضهء آنها همچو شير ژيان مىكوشيدند و حملههاى مردانه بر هرطرف مىنمودند و سرها را از تن جدا كرده به خاك تيره مىانداختند . اما چون هجوم عام