تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ گيلان و ديلمستان ( فارسى ) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨
نكرد . و همىگفت كه من حكومت نمىكنم و نمىخواهم كرد و به تخت فومن نمىروم . چون ديدند كه تدبير نيست به هرنوع كه بود راضى ساختند كه تا فومن بيايد تا شايد كه ارباب و اهالى آن ديار را تسلى پديد آيد . سوار ساختند و به فومن آوردند و اهالى ملك در قدم افتادند و تضرع مىكردند ، نشنيد و همين مىگفت كه من ترك حكومت كرده‌ام . چون مردم فومن از او نااميد گشتند ، از بنو اعمام او حسام الدين نامى كه مدت دو سال حكومت فومن كرده بود و صورت احوال او ذكر رفته است و در طارم وفات كرده بود و از او فرزندى مانده اميره دباج نام و درآن ولايت به غربت و كربت روزگار مىگذرانيد ، به طلب او فرستادند و به كوه طوالش درآوردند . و اركان دولت فومن به دو اتفاق نمودند تا به تخت فومن آوردند . چون از آن اتفاق ، سپهبد اعظم ، جمال الدين احمد را معلوم شد ، اميره دباج را از فومن برداشته ، با عيال و اطفال به رشت آورد . اهالى فومن دباج بن اميره حسام الدين را به فومن درآورده ، بر تخت بنشاندند و به سرحد رشت به موضعى كه مشهور است به پسيخان لشكرگاه كرده ، بايستادند . و اميره رستم و فرزندش انوز چون چنان ديدند ، به اغواى مردم رشت و اميره اسحق مجد و ساعى گشتند . چون جمال الدين احمد سپهسالار چنان ديد ، بعضى از عساكر منصوره را به پسيخان به مقابلهء مردم فومن به رشت بازداشت و بعضى نزد اميره اسحق بگذاشت و خود با معدودى چند به ناحيهء ننك كه سرحد كوهدم است ، به مقابلهء اميره انوز [ رفت ] و آنجا اقامت نمود . و سيّد على كيا را به مشرفى لشكرى كه در پسيخان و رشت بازداشته بود ، بفرستاد . و صورت حال را روزبه‌روز معروض ملازمان پايهء سرير اعلى حضرت سلطانى مىگردانيد . از اين اسباب مذكوره ، تعيين مال مقرّرى و پيش‌كش كه همراه شريعت مآبى