خود او را مىدانست . و حضرت اميره علاء الدين را وفات در رشت واقع شد . و اميره دباج چون خبر وفات پدر يافت متوجه رشت گشت . اميره علاء الدين را در نعش نهاده به فومن مىبردند كه در راه دوچار شد و با [ نعش ] پدر به فومن رفت و پدر را به مقبرهء جد و آباى خود دفن كرد .
و حضرت اميره را نايبى بود ، خواجه شمس الدين محمد و او مرد عاقل و كافى و كامل بود ، در حين حيات اميرهء مرحوم امور سلطنت بيهپس به رأى صوابنماى او انجام مىپذيرفت . و او بعد از وفات اميره همچنان در رشت نزد اميره اسحق بازايستاد و به فومن نرفت و او نيز اصلا رشتى است و از كيد و مكر اميره رستم متفكر بود و هم از امراى بيهپس كه هريكى بر ملكى حاكم بودند ، مثل اميره جهانگير گسكرى و اميره سعيد شفتى خوف مىكرد كه نبادا بنياد فتنه كنند و بر قول و فعل اميره دباج كه خليفهء پدر بود هم اعتماد نداشت . فلهذا صلاح چنان ديد كه حضرت اعلى سلطانى جمعى از عساكر نصرت مآثر را با سردار كامل و كافل به فومن بفرستد تا در خدمت اميره دباج باشد و اميره دباج را مرض دماغى هم پيدا شده بود و پرواى حكومت و رياست نمىكرد . و اين معنى در تحير و تفكر آصف صفاتى شمسى افزود . همچنان برحسب صلاحديد او همراه سپهسالار اعظم جمال الدين كارگيا احمد با بعضى از عساكر نصرت مآثر به صوب فومن فرستادند . و بعضى از سادات و فقها را به رسم عزاپرسش به رشت و فومن روانه گردانيدند .
و در اين وقت سيادت قبابى سيد على كيا بن موسى الحسنى با خواجه على نامى كه از جانب اميرهء مغفور بود ، حضرت اعلى با مال مقرّرى گيلانات ، به اردوى همايون فرستاده بودند و آنجا بوده . اميره رستم كوهدمى بر مقتضاى طبيعت خود يكى را به تعجيل به پايهء سرير سلطنت
تاريخ گيلان و ديلمستان ( فارسى ) — صفحة 365
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٣٦٥