پژمردگيست در پى هرتازگى كه هست * پيوسته روى تازه نباشد عروس را
فصل بيستم از باب ششم در ذكر بعضى از وقايع كه بعد از فوت اميره علاء الدين در ولايت بيهپس واقع شد .
چون خبر واقعهء دلسوز حضرت اميره به حضرت سلطانى كه وارث اعمار و تاج و تخت جهانبانى باشند رسيد ، بغايت متألم گشت . و در لوسن بنياد عزا كرد و هفت روز پاى برهنه و تغيير دستار كرده در ميان برف و باران به روى حشيش و خار و خارا مىنشست و حفاظ را به ختم كلام ربانى و وعاظ را به گفتن وعظ و نصايح امر فرمودند و همه روزه آش عزا به نيّت نوگذشتهء مرحوم به مستحقان مىرسانيدند و حضرت شاهزاده سلطان على ميرزا در لاهجان نيز آنچه وظايف عزا بود ، به ابلغ وجوه به تقديم مىرسانيد . و در رانكو چون مخدومزادهء سلطان حسن تشريف داشتند او نيز آنچه رسم و عادت بود در باب عزا به تقديم مىرسانيدند و از اطراف دار المرز احبا و اصدقا به رسم عزاپرسش قيام مىنمودند .
و حضرت اميره را دو فرزند دلبند بود يكى را كه بزرگتر بود اميره دباج نام داشت و ديگرى اميره اسحق از دختر اميره محمد رشتى كه قصهء او در سبق ، ذكر رفته بود . و رشت را اميرهء مرحوم به اميره اسحق داده بود كه از جانب مادر وارث او بود . و حضرت اعلى سلطانى همچنين صلاح دانسته بودند و حضرت صاحبقرانى نيز به صلاحديد حضرت سلطانى جهت اميره اسحق توغ و علم و زيلوچهء حكومت با حكم همايون ارسال داشته بود . و اميره دباج را تولم داده بودند . اما ولىعهد و خليفهء