وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ
به گوش هوش او رسيد و او نيز همچو فلك الدّين بالضروره رخت بقا را بر مركب فنا باركرده ، سوى دار القرار شتافت .
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ .
قصيده
اى دل مباش غره فسان و فسوس را * هرگز مدان تو مهرگيا اصل سوس را
از غار گور چاره ندارى اگر همى * از فرق كوس با زندانى دبوس را
فراش چرخ چونكه برافراشت بر فلك * اين تخت عاج و بارگه آبنوس را
هرپنج روزه دهر يكى آب مىزند * اين كاخ پر فسانه و صحن فسوس را
آن كس كه صيت نوبتش از چرخ درگذشت * آخر پى رحيل فروكوفت كوس را
در خركمان چرخ درآمد به عاقبت * رستم كه تير دوز بكرد اشكبوس را
كو حشمت سكندر رومى و خود كجاست * دارا كه باج سر ستدى فيلقوس را
اسكندروس ملك سكندر به نيم فلس * نگرفت اگرچه بد همه اسكندروس را
محمود كو كه او ره هندوستان گرفت * در پاى فيل كوفت همه منكلوس را