به هشيارى و حلم و راى و خرد * هژبر ژيان را به دام آورد
اميره سالار چون به كوهدم رفت ، يرق پيشكش كرده ، به شرف بساط بوس اميره علاء الدين مشرف گشت . آنجا نيز ملحوظ عنايت گشته ، به همين خطاب مخاطب شد و نصيحت فرمود و اسب و باز و خلعت داده و پوشانيده ، رخصت انصراف دادند .
پدر و برادر او انوز اگرچه ظاهرا از اشارت حضرت اعلى سلطانى و اميره علاء الدين نتوانستند كه عدول نمايند . اما باطنا به حكومت او راضى نبودند و آثار آن ظاهر مىشد . چه اميره سالارمردى عاقل « 1 » و مآلانديش و در لواى رحم اللّه امرأ عرف قدره و لم يتعدّ طوره گريخته ، متجاوز الحد نبود و آن فرزند ديگر اميره انوز را طبع موافق طبع پدر بود متجاوز الحد بود و افعال و اقوالش مجموع شرارتآميز و فتنهانگيز بوده است و همچو پدر خود در ايقاع فتن مجد و ساعى ، و اميره رستم كه به ديوان اعلى حضرت صاحبقرانى شدى هرسخنى كه آنجا گفتى خالى از نفاق و شقاق نبودى .
و چون اميره رستم را از كوهدم بيرون كرده بودند ، به طارم رفته بود . يك نفر دختر خود را به عقد نكاح زين العابدين طارمى درآورده بود و احمال و اثقال خود را بدان قلعه نزد دختر خود گذاشته ، به ديوان اعلى صاحبقرانى رفت . زين العابدين را شقاوت او اثر كرد و نسبت با حضرت اعلى طريق عصيان و طغيان درپيش گرفته . فلهذا اميرى از امراى ديوان اعلى منصور بيگ نامى را با بعضى از عساكر جهت محاصرهء قلعهء شميران بفرستادند و نزد حضرت اعلى سلطانى و اميرهء عظيم الشأن هم امر
هامش
( 1 ) - در اصل : غافل .