فصل هفدهم از باب ششم در ذكر رفتن اميره رستم به اردوى همايون پادشاه اعظم حسن بيگ خلد سلطانه و به رد ملك خود حكم همايون ستاندن « 1 » .
چون اميره رستم از كوهدم بيرون رفت ، تدبير ديگر نداشت ، التجا به درگاه اعلى صاحب قرانى برد و عرض حال خود كرد . چون او به جانب ديوان اعلى مىرفت ، فرزند كهتر او اميره انوز نام او را بگذاشت و به زمينبوس حضرت سلطانى مشرف گشت و التماس عفو جرايم مىنمود ملتمس او را قبول فرموده كس همراه ساختند و نزد اميره علاء الدين فرستادند و پيغام كردند كه او پدر را گذاشته ، توقع عفو و اغماض دارد . و به هر نوع كه صلاح دانند تسلى او بكنند . حضرت اميره او را در فومن جاى داد و رعايت مىفرمود و وعدههاى نيك مىدادند . تا انوز روزى از فومن فرار نمود و به جنگل كوهدم رفت و بنياد عصيان و طغيان نمود . مردم كوهدم به دو اتفاق نمودند و امير فلك الدين تجاسپى كه برادرزادهء اميره محمد رشتى تجاسپى بود و مدتى بود كه [ او را ] از رشت اخراج نموده بودند و و در ولايت اردبيل و آستارا و آن نواحى توطن داشت ، با اميره بهادر نامى كه هم از بنو اعمام اميره فلك الدين مذكور است ، طلبيده آورد و نامزد حكومت رشت [ كردند ] و كوچسفان برو بيعت كردند و ياغى گشتند و فتنهاى عظيم قايم شد و [ به ] نهب و غارت و تاراج و تالان مخالفان خود قيام مىنمودند و موافقان را در ازدياد جاه و منزلت مىافزود . حضرت اميره علاء الدين با لشكر فومن به رشت تشريف داد و حضرت اعلى سلطانى
هامش
( 1 ) - در اصل : ستاندند .