فرستادند كه شما را به قزوين مىبايد آمد كه قصه چنين است . سيد نيز چندان صبر نكرد كه از پايهء سرير اعلى چه اشارت مىرسد . با كيا نماور سپهسالار به صوب قزوين روان شد . حسن چلبى چون چنان ديد از دروازهء پنجهعلى بيرون آمد تا بگريزد لشكر طالقان دنباله كردند . حسن مذكور بازگشت و مردانگى نموده ، چند نفر را به ضرب شمشير و نيزه از اسب فرود آورد و بيرون رفت . كيا نماور « 1 » سپهسالار و سيّد عضد به قزوين رفتند و به قول جماعت قزاونه كه با امير عضد در مقام انتقام بودند ، آسوده بنشستند تا جمعى از لر و كرد و مردم اوباش چند با امير سعادت يار نامى جمع گشتند و به دروازهء پنبهرسه به قزوين خواستند درآمد و نزد سيد عضد فرستادند كه برخيزيد و از اينجا بيرون رويد . او نيز تهور نمود و اقامت كرد . غرض كه فيما بين ايشان حرب عظيم واقع شد و چون مردم طالقان قريب صد نفر كمابيش بيشتر نبودند و آنها قريب يكهزار نفر بودند كه همچو عقد ثريا جمع شده كمر انتقام در ميان داشتند ، بسيارى از مردم طالقان مقتول و محبوس گشتند . و كيا نماور « 2 » را بگرفتند و يك نفر فرزند او را به قتل آوردند و سيّد عضد بگريخت و بيرون رفت .
چون خبر رسانيدند و جاى ملالت بود ، جهت آنكه اگر سيّد عضد در قزوين باشد و بيرون نرفته باشد ، لشكر الموت را با سردارى خواجه على بن حيدر نام به قدغن دوانيده شد ، تا به مدد سيّد عضد و كيا نماور به قزوين روند . و ايشان را آنچه كردهاند و گستاخانه به قزوين رفته ملامت كنند و بيرون آرند . تا رفتن ايشان خود قصه برنهج مزبور صورت وقوع يافته بود .
چون اين خبر به مسامع عليه رسيد ، بفرستادند و سيد عضد را به
هامش
( 1 - 2 ) - در اصل : نامآور كه شكل ديگرى از نماور است .