فرموده آمد تا بتازند . چون نماز عصريه را روان گشتند و آن شب تا صبح رفتند ، نماز صبح را بديشان رسيدند و آن بدبختان در خواب غفلت سر در گليم نكبت پيچيده ، خسبيده بودند . و تمامى آن جماعت را دستگير كردند مگر امير ابراهيم كه با يك ته پيرهن بر اسبى بىزين سوار شده بدررفت . نماز عصر روز ديگر صد و ده نفر مردم را دست و گردن بسته به پاكده حاضر ساختند و تاراج و تالان كردند . آن مخاذيل را به طناب خذلان محكم بربسته . به پايهء سرير سلطنت مصير سمام روانه كرده آمد . بيت :
دوست و دشمن را رضا و خشم او * عمر بخش و جانستان بينى بهم
در اين اثنا خبر رسيد كه سيد عضد حسينى را حضرت اعلى به جهت ضبط مال قزوين به قزوين فرستاده بودند كه به استصواب كياى مكرم كيا نماور ديلمى كه آنجا بازگذاشته شده بود ، در قزوين باشد .
از جانب پادشاه صاحب قران حسن بيگ ، داروغهاى - حسن چلبى نام - به قزوين آمده است و ايشان قزوين را به دو بازگذاشته به قريهء بارين آمدند . و سيّد عضد چون به قزوين رفته بود ، رؤساى قزوين را كه مدار شغل و عمل آن شهر منوط به رأى صواب نماى ايشان بود ، بگرفت و بىاذن و اجازت حضرت سلطانى ، به قلعهء لمسر فرستاد . چون حضرت سلطانى از آن واقف گشت ، آنها را خلاص داده ، روانهء قزوين ساخته بودند . و آن بزرگان با حسن چلبى داروغه ، در تحصيل مال قزوين مشغول بودند كه در سلطانيه فضولى خبر درانداخت كه حضرت صاحب قرانى شربت شهادت نوش كرده است و اين خبر فاش گشت و نزد عوام و خواص به تواتر انجاميد و موجب تحقيق شد ، و قزاونه نزد سيّد عضد