كه اگر شما محافظت قزوين نمىكنيد ، اين است كه ما را خانمان به تالان مىرود كه مردم شرير و مفتن كه جويا از اين روزها بودند ، مجموع در فكر نهب و غارتند و الحاح تمام مىنمودند .
اين صورت را اعلام نواب كامياب طوبى لهم و حسن مآب گردانيده آمد ، تا از آنجا چه اشارت مىرسد . اما چون سادات و مشايخ قزوين مبالغه مىكردند ، تا رسيدن جواب و اشارت ، حقير با لشكر لمسر به قزوين رفت ، و به ضبط آن ممالك قيام مىنمود . لشكر چغتاى كه از آن گرداب بلا خود را به ساحل سلامت خواستند رسانيد اكثر را طوالش آستارا و آن نواحى غارت كرده روانه ساخته بودند . جوقجوق و فوجفوج به قزوين مىآمدند . و چون زمستان بود و هوا بغايت خنك ، التماس لباس ضروريه مىكردند . مهما امكن هريكى را به كفشى و دستارى و پيرهنى تسلى نموده روانه كرده مىآمد . و همچنان از راه ساحل بحر به گيلان درآمدند . و برهنه و عريان مىرفتند . حضرت سلطانى از آنجا كه كمال اخلاق پسنديده است اشارت كرد كه عمال مجموع را به نان و آش و زاد راه و البسهء ضروريه سير و پوشيده گردانيده بگذرانيدند . و حقير در قزوين بوده در آن باب به چشم
فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ
برايشان نظاره مىكرد و از مضمون آيهء
تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ
لذتها مىنمود كه آن تكبر و تجبر به يك ساعت چگونه به تصغر و تذلل مبدل گشت و آنهمه عظموت و جلال ، چون به باد فنا رفت كه صدهزار چشم بايستى كه بر آن جماعت شقاوت رسيدهء خذلان كشيده ، بگريستى و دلها كباب گشتى و در قدرت و جلال بارى عز شأنه اعتراف نمودى كه بزرگى و جلال لايق آن حضرت بىوبال است و بندهء ضعيف ناچار را بجز عجز و مسكنت طريق سداد و صواب نيست .
سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
بيت :