چون از آن فارغ شدند ، ملك بهمن بفرستاد كه فلانى يعنى حقير بايد با من عهد كنند « 1 » . همان عهد كردند ، همان عهد كرده شد و او نيز بيامد و برادر را بديد و با هم عهد كردند . و فرزندى داشت بسيار عاق - ملك هوشنگ نام - و با پدر و مادر به طريق عقوق زندگانى مىكرد و حالت تأليف كتاب نيز بر همانطور است . و آن هوشنگ در غايت بدكردارى با پدر خود در مقام عناد بود و اگر مىيافت و اكنون اگر هم مىيابد به قتلش تقصيرى ندارد و در قلعهء لورا كه [ از ] قلاع حصين آن ديار است « 2 » كه در [ زمان ] ملاحده آن را احداث فرموده بر آن قلهء كوه از دست مسلمانان ملتجى بودند ، متحصن بود . و مطلقا اطاعت كسى نمى - كرد . آن را نيز فرستاده و به انواع مستمال ساخته و عهد كرده آمد كه با او غدر و خيانت نرود . از آن قلعه بيرون آورده با پدر و عم ملاقات كرد .
چون از اين نوع مهام را انجام كرده آمد ، مؤلف حقير را هم رخصت انصراف دادند . در راه چنان رسانيدند كه عم حضرت سلطانى كارگيا ركابزن كيا كه حاكم الموت بود ، روز يكشنبهء بيست و نهم محرم الحرام سنهء اثنى و سبعين و ثمانمائه ( 872 ) به جوار رحمت حق پيوست . و حضرت اعلى سلطانى به رسم عزاپرسش ، خود بنفسه نهضت فرموده ، مصائبزدگان را مستمال ساختند .
مؤلف حقير از راه طالقان بازگشت . روز پنجشنبهء دهم صفر سنهء
هامش
( 1 ) - در اصل : كردند بهجاى كنند .
( 2 ) - آباديهائى كه بالادست دو آب شهرستانك است به نام لورا خوانده مىشود . خرابههاى قلعهء امروز در مدخل تنگهء كسيل ، بر ساحل چپ رودخانهء كرج باقى است . براى شرح بيشتر به ص 127 - 131 قلاع اسماعيليه در رشتهكوههاى البرز تأليف نگارنده نگاه كنيد .