[ است ] . ده دوازده نفر نوكران خود را برداشته هريكى را به طرفى از اطراف آن خانه بازداشت و خود به در خانه رفت و يكى از فراشان خود را درون فرستاد كه برو و بگو كه ملك ترا مىطلبد بيا كه گناه ترا مىبخشم آن بدبخت چون اين سخن بشنيد دشنام داد و كارد بكشيد و بر آن فراش حمله كرد . فراش بگريخت و بيرون جست . آن مردك در عقب آن فراش بيرون جست . تاريك بود و ملكزاده به در خانه استاده ، كاردى بر سينهء ملكزاده بزد و به قتل آورد و بگريخت ، چون نوكران جمع شدند ، ملك را ديدند افتاده و جان به حق تسليم كرده . او را در ميان گليم انداختند و به خانهء او بردند و در عقب آن مردك دوانيدند ، نيافتند .
برادر ملك شاهرخ - ملك كيخسرو - از دلارستاق سوار شده مىآمد ، در راه [ با ] آن مردك دوچار شد . به تصور آنكه او دانسته است كه برادر را كشته است ، بگريخت . و ملك كيخسرو از قتل برادر غافل بود به جهت همان شرارت ، در عقب او « 1 » مىدوانيد تا به دو رسيد . آن مردك باز گشت و گفت مرا زحمت مده كه برادرت را كشتم و ترا هم خواهم كشت ملك كيخسرو بر او تاخت و شمشيرى بر فرق او زد . او نيز كاردى بر اسب ملكزاده رسانيد . الغرض كه آن بدبخت را بكشتند و آنجا بينداختند .
در اين اثنا يكى رسيد و به ملك كيخسرو رسانيد كه ملك شهرخ را عز الدين درزى به قتل آورده است . چون آن شخص را نيز قتل كرده بودند بفرمود تا آتش درزدند و بسوختند . چون اين خبر نزد ملك اسكندر آوردند ، بفرمود تا هركجا در آن نواحى از كسان آن شخص بودند مجموع را بگرفتند و به قتل آوردند . و دوازده نفر از آن قبيله هركجا بودند مقتول گشتند و بسوختند و مراسم عزا به تقديم رسانيدند .
هامش
( 1 ) - در اصل شرارت او در عقب .