را با هم ملاقات نمائيم و فيما بين ايشان رفع كدورت نموده آيد .
در اين وقت چون هوا گرم شده بود ، حضرت سلطانى ميرزائى هم به ييلاق تشريف فرموده بودند . و حضرت اعلى سلطانى به اتفاق فرزند و خليفهء خود ، متوجه ييلاق اشتل گشتند و چند روز آنجا اقامت فرمودند تا روز چهارشنبهء بيست و نهم ذىالقعدهء سنهء سبعين و ثمانمائه ( 870 ) عزم ييلاق ازنا نمودند و آن ازنا موضعى است بسيار نزيه و چشمههاى لطيف و آبهاى خنك خوشگوار و سبزههاى خوب و ازهار گوناگون ، در ميان آن سبزهزار شكوفيده و از طراوت آن سبزه و نزاهت آن شكوفه ، صحن آن موضع چون بستان ارم خوشرنگ و بو گشته و نقشهاى گوناگون و لونهاى چون بوقلمون برهم آميخته ، گوئيا استادان كارخانهء مانى از آن نمونهاى برداشته بودند و شمهاى از آن نقاشى و رنگآميزى استفاده نموده . نخجير - ان كوهى بسيار و طيور بيشمار . در آن قلل و هامون چران و پران . حضرت اعلى سلطانى و سلطان ميرزائى همه روزه به افكندن صيد و پرانيدن قوش مشغول گشته . عيشها مىكردند . و مضمون اين ابيات كه واقعا موافق اوصاف آن موضع و شكارگاه و صيد كردن آن شاهست كه ، شعر :
يكى چشمه چون چشم سوگى پرآب * بمانندهء آبگيرى گلاب
بر چشمه شير شكافان زمين * دمان از پس گورى اندر كمين
به زير اندر آمد چو از شير گور * سپهبد برانگيخت آنگاه بور
چو او دست زى تيغ خونخوار كرد * بزخمى كه زد هردو را چار كرد