غرض كه جهت تسلى آن جماعت مؤلف حقير فرزند خود - سيد احمد نام - را با جمعى از لشكر گيلان به طريق نوا بديشان داد و گفت كه فرزند من چون نزد شما باشد يقين كه از آنچه گفته شد عدول نخواهيم كرد « 1 » . شما را بايد كه به ناتل نزد سيد احمد حاضر بودن و طبل سعادت شام فروكوفتن ( ؟ ) كه اين مهم ما بدين دو سه روز انجام خواهد يافت . چون چنان ديدند رضا دادند و به اتفاق فرزند سيد احمد همانجا بازايستادند . و ملك معظم برادرزادهء خود ملك كيومرث بن ملك مظفر را هم همانجا بگذاشت .
و چون نماز شام را اسبان جو بشكستند سوار گشته ، چنان تاخته شد كه چون صباح بود به كنار رودخانهء چالوس رسيده آمد . جمعى از مخالفان كه به محافظت سر راه مشغول بودند چو [ ن ] ديدند كه لشكر رسيد ، بگريختند و به چالوس نزد ملك بيستون رفتند . و خبر رسيدن لشكر رسانيدند چون آنها را معلوم نبود كه بدين زودى بديشان تاخته مىآيد . قوهء مقابله نداشتند ، چه مردم ايشان پراكنده بودند . بالضرورة از آنجا فرار نموده به پائين كوه به دهى كه موسوم است به ديزهگران اقامت نمودند و به طلب موافقان خود فرستادند . چون معلوم شد كه آن جماعت چالوس را هم بگذاشتند و بدررفتند ، عساكر نصرت مآثر را به چالوس برده ، آنجا فرودآمده به احتياط طرق و سبل « 2 » اقامت رفت . و آن شب آنجا مردم را استراحتى از آمدن راه دور و دراز پيدا شد و صباح را چون معلوم شد كه آن جماعت نكبت شعار به قريهء ديزهگران اقامت دارند ، بر ايشان تاختند « 3 » . چون مقدمهء جيش و لشكر را قراولان ايشان بديدند ، آنها را از رسيدن لشكر باخبر ساختند چون مجال اقامت نداشتند و تاب معارضه و مقابله ايشان را نبود ، فرار نموده به قلل جبل ملتجى گشتند . چون بدان مقام كه ايشان بودند رسيده شد
هامش
( 1 ) - در اصل : نخواهيم
( 2 ) - در اصل : سبيل .
( 3 ) - در اصل : تاختهاند .