فصل نهم از باب ششم در ذكر اظهار مخالفت ملك كاوس و اتفاق سيد اسد با او و تمرد نمودن ملوك كلارستاق و قتل ملك شهراگيم و چگونگى آن
چون لشكر بازگشت ، در جمادى الاخر سنهء ثمان و ستين و ثمانمائه ( 868 ) كه آفتاب به درجهء اعتدال ربيعى ميلان نمود و هوا از برودت روى به حرارت آورد ، ملك كاوس به رسل و رسائل با سيّد اسد اللّه چنان مقرّر گردانيد كه او از نور به كجور آيد و از كجور به صوب ناتل گرايد . سيّد اسد اللّه از جانب آمل لشكر خود را به مقابله و معارضهء لشكر ظفر پيكر بفرستند و با ملوك كلارستاق كه برادرزادههاى او بودند و از جميع ايشان ملك بيستون بن ملك مرحوم ملك اويس به رتبه مقدم بود ، و رياست آن ناحيه مفوض به دو ، عهد بستاند . سيّد اسد اللّه نيز بدان رضا داده بنابرآن [ كه ] از نبيرهزادههاى ملك جلال الدوله اسكندر كه از ملوك ماضيه انار اللّه برهانهم بود و مردى شجاع و دلاور و به جميع خصائل شجاعت آراسته ، او را تسلى داد و وعدههاى نيك فرمود . فرزند كهتر خود ملك كيخسرو را به همراهى او به كلارستاق فرستاد و با برادرزادههاى مذكور خود عهد و ميثاق بستند « 1 » تا سر راه گيلان را ايشان حفظ نمايند و از طرف كوه او ، و مير اسد اللّه از جانب دشت بر ناتل هجوم كنند تا اگر لشكر گيلان به اتفاق ملك معظم ملك اسكندر خواهد به گيلان رفتن ، سر راه بگيرند و نگذارند بدررفتن . و اين خيال را در ضمير خود مضمر ساختند .
چون كسانى كه در آن مشورت بودند احوال را كما هو حقه به
هامش
( 1 ) - در اصل : بستد .