ملك معظم ، ملك اسكندر رسانيدند صورت احوال را ملكى مآبى بدين حقير رسانيد و رأى صواب در آن باب توقع نمود . و در قلعهء كجور اين ضعيف كيا محمد ديلمى را با شصت نفر كماندار ديلم بازداشته بود .
او نيز اين احوال را رسانيد و از جانب كلارستاق كسانى كه موافق دولت قاهرهء حضرت سلطانى بودند ، هم اعلام كردند كه ملك شهراگيم و ملك كيخسرو آمدهاند و ملك بيستون و برادران را بجز برادر او ملك كيومرث را كه عمزادهء حضرت سلطانى بود سوگند دادند و عهد كردند و جمعى در چالوس حاضر گشتند و به محافظت ساحل بحر مشغولند و اين است كه از جانب كوه و دشت هجوم بر شما خواهند نمود .
چون خبر به تواتر انجاميد ، صلاح چنان ديده شد كه ملك معظم ، ملك اسكندر با لشكر گيل و ديلم به كلارستاق تا رسيدن ملك كاوس و مير اسد بتازد و اجتماع ايشان را به افتراق مبدل سازد و آنجا اقامت نموده آيد .
تا خود فلك از پرده چه آرد بيرون
چون اين مشورت با اهل ملك كرده آمد ، مجموع گفتند كه چون ملك مآبى ناتل را كه تخت دشت رستمدار است بگذارد و به كلارستاق رود ، يقين كه ملك كاوس بدينجا خواهد آمد و ما را آن زمان به جهت ضبط عيال و اطفال با او اتفاق نمودن ضرورت خواهد شد و تدبيرى ديگر نخواهد بود تا دانسته باشيد .
چون اين سخن معلوم شد ، ضعيف حقير بديشان گفت كه ما اين ملك را نمىگذاريم ، بلكه به جهت دفع اعدا كه در آن سرحد جمع گشتهاند « 1 » ، شبيخون بر ايشان مىبريم و چون دفع آن جماعت رود ، يقين كه باز مسكن و موطن حضرت ملك مآبى در ناتل خواهد بود . قبول نكردند
هامش
( 1 ) - در اصل : جمع گشتهايد .