شد . به پاى قلعه رسيديم . چنان معلوم گشت كه ملك كاوس به قلعه رفته است . و چون در آن مقام يخبندان محكم بود و در پاى قلعه بودن ، به سبب سرما متعذر كه جاى آن بود كه مردم در درون خانهها روند و خصم را مجال فرصت شود . بنابرآن از پاى قلعه بازگشته به لب رودخانهء نور فرودآمده ، آن شب از غايت سرما كسى را خواب نبرد . هرچند خانهها را شكافته ، چوبها را بر آتش نهاده بودند و از آن حرارت دست و پا را گرم مىكردند ، اما آنچنان نبود كه توانند خواب كردن .
چون روز شد فرخ زاد سپهسالار با لشكر كرار غيرفرار از بژمنور گذشته ، تشريف فرمودند و يكسره به پاى قلعهء نور رفتند . و به اطراف آن قلعه پيادههاى بادپيما را روان ساختند ، تا اگر خصم از قلعه بيرون آيند به رجم « 1 » ناوك جاندوز ، دمار از ايشان برآرند .
چون ملك كاوس چنان ديد ، جمعى از پيادههاى كماندار را از قلعه بيرون فرستاد و پيادههاى رستمدار ، اگر جبه و جوشن ندارند ، اما هريكى را سپر سياهى « 2 » در دست و شمشير آبدارى در ميان و كمان پولاد زور در قبضه و پنجه . مردم گيل و ديلم را كه به اطراف قلعه فرستاده بودند ، با يك تهكلاپشته و يك توپيرهن و يك قبضه كمان ، بىسپر و شمشير ، سينه سپر كرده به مقابلهء آنها درآمدند كه گفتهاند ، بيت :
گر تو سربازى چه حاجت خرقهء رنگين بدوش * شير را در حمله نه بر گستوان نه مغفرست
چون مردان جنگى به هم درآويختند ، آتش قتال و جدال به فلك اعلى مشتعل شد و بسيارى از اعادى نكبت آئين را به قتل آوردند و چند نفر از مردم مشهور رستمدار مقيد گشتند . و از اين طرف هم چند نفرى
هامش
( 1 ) - در اصل : برحشم .
( 2 ) - در اصل : سپرى سياهى .