دادند برفور امير محمد را بگرفت و بند برنهاد و لشكر نصرت پيكر را رخصت انصراف شد و اميره علاء الدين به رشت آمد و نوكران اميره محمد را دست و گردن بسته ، به لاهجان بفرستاد . حضرت اعلى به تهنيت [ فتح ] رشت جهت او اسب و باز و نثار ارسال داشتند . اما كوچسفان همچنان به تصرف عمال نظامى بود و ناحيهء خمام را به تصرف عمال با اقبال حضرت سلطانى بازگذاشتند .
چون اين حكايت بر وجه مزبور انجام يافت . اميره محمد را بفرمود تا به حلق « 1 » بركشيدند و از آن شراب كه او به پدر و برادر و فرزند و فرزندزادهء خود چشانيده بود ، به دو چشانيدند .
و اميره علاء الدين را از دختر اميره محمد مرحوم فرزندى در وجود آمد . اميره اسحق نام كردند و او را فرزند ديگر بود ، اميره دباج نام ، رشت را به دباج مذكور بخشيد و خود به مسند سلطنت موروثى خود در فومن قرار يافت .
در اين ولا اوايل سنهء سبع و ستين و ثمانمائه ميرزا شهرخ كه حاكم ديلمان بود ، حكومت و سلطنت خود را بىرخصت و اجازت حضرت سلطانى بگذاشت و با معدود [ ى ] چند از خواص خود بيرون رفت . در عقب او تا ساوه بفرستادند . چون به دو رسيدند نصايح و مواعظ كه امر رفته بود ، گفتند ، قبول نكرد ، بازنگشت و فرمود كه هوس زيارت بيت الحرام دارم و سلطنت و حكومت دنياوى « 2 » نمىخواهم جزاك اللّه فى الدنيا و الآخرة .
بالضرورة حضرت سلطانى ديلمان را به فرزند ارشد اسعد خود سلطان على ميرزا رجوع فرمودند و آن ديار به نور رأفت و عدالت آن حضرت
هامش
( 1 ) - در اصل : بر حلق .
( 2 ) - در اصل : و دنياوى .