رفت . و بعضى عساكر بيهپيش كه در رشت بودند ، مقيد گشتند . چون اين خبر رسيد متعاقب از والى تنكابن كارگيا محمد كيا اشارت رفت كه تا به خدمت ايشان مشرف گشته آيد . و نيز همين خبر بدين حقير رسانيد و فرمود كه جهت ناموس آنچه شايد كرد به دفع اميره محمد تقصير نبايد كرد . و اگر اشارت باشد اعلام رود تا او خود نيز برفور بيايد « 1 » .
چون حقير از آن حضرت آنچه فرموده بودند ، استماع نمود ، به عجالهء تمام براند . چون ماه صيام بود شب پنجشنبه « 2 » را به فرضه شيهرود افطار كرده ، صباح به ولايت سياهكلهرود به قريهء چاخوانىسر كه جاى حقير در آن زمان آنجا بود ، رسيده آمد . و زمانى توقف رفت . و از آنجا به رانكو آمد و احوال معلوم كرده شد كه لشكر گيل و ديلم ، جهت دفع اميره محمد رشتى از آب گذشتهاند و بعضى مىگذرند . و نظام الدين يحيى به لاهجان تشريف دارند و حضرت اعلى سلطانى به سمام مىباشند چون قصه معلوم شد بلامحابا به خدمت حضرت نظامى مشرف گشته آمد فرمودند كه چون صباح لشكر اينجائى از كوچسفان متوجه رشتاند مىبايد عجاله نمود بديشان رسيدن كه سپهسالار رانكو فرخ زاد همراه حضرت سلطانى است و آن لشكر را كسى بر سر نيست كه مناسب باشد . بر موجب اشارت ايشان نماز عصريه را به كوچسفان به معسكر همايون اتفاق افتاد . و اميره رستم كوهدمى در آن معسكر متفق و حاضر بود و مقدمهء آن جيش لشكر او بودند ، صباح را مردان كارديده و هژبران كارآزموده ، مصراع :
همه جنگ را دست شسته به خون
لشكر را پشت و ديم و حشر و مايهدار آراسته ، متوجه رشت گشتند
هامش
( 1 ) - شايد : تا خود نيز برفور بيايم .
( 2 ) - در اصل : شبى پنجشنبه .