فصل پنجم از باب ششم در ذكر اسبابى چند كه موجب مخالفت حضرت سلطانى با اميره محمد رشتى شد و حالاتى كه در آن ما بين به وقوع پيوست .
چون بدسيرتى اميره محمد رشتى را به تفصيل نوشتن تعذر دارد و آنچه ظاهرا با حضرت اعلى مغفرت پناهى و حضرت سلطانى به طريق محبت سلوك مىكرد ، به سبب آن بود كه تسخير فومن نمايد و خود بر مملكتى كه هميشه حاكم آنجا رئيس و مهتر امراى بيهپس بود مستولى گردد ، و در ضمن همان عداوت كه جبلى آبا و اجداد او بود با سادات داشت ، فلهذا در اوايل سنهء ثلث و ستين و ثمانمائه ( 863 ) حركت چند از او به ظهور مىرسيد كه موجب خلاف بود و از افعال سيئهء او آنكه در اوايل حكومت خود ، پدر پير حاجى گشتهء خود را به طمع شوم دنياوى قتل كرد و دو نفر فرزند خود را با يك نفر فرزندزادهء طفل هم بكشت و به قتل برادر اقدام نمود . و جمعى نوكران موافق را بجزئى مظنهاى كه مىبرد ، برفور بر قتل آنها بلاتفحص و تجسس اقدام مىفرمود . و با هركه ظاهرا موافقت مىنمود ، البته باطنا در فكر مخالفت و بدكردارى مىبود . و از جملهء
يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ
بوده است .
چون او بر مقتضاى طبع لئيم ، صورت مخالفت چند با حضرت سلطانى به تقديم مىرسانيد و او را نايبى بود از خواجههاى رشت - خواجه شيخ على نام - اميره را از آن منع مىنمود . [ و مى ] گفت كه با باوجود چندين محبت و صداقت كه حضرت سلطانى را با شما و شما را با ايشان بود ، اكنون سبب مخالفت معلوم نيست . از آنسبب آن بيچاره