را بفرمود گرفتن و بند برنهادن و تالان و تاراج نمودن . اما قتل نكرد كه دانست كه اگر قتل كند تمام اظهار خلاف از جانب او خواهد بود .
و ازجملهء طمع كاذب شوم او ديگرى آنكه با وجود همهء مدد و معاونت كه از حضرت سلطانى از جهت اميره علاء الدين بن دباج طلب نموده بود و خود مرتكب امداد او گشته او را به فومن بر تخت موروثى او نشانده ، چون اميره حسام الدين را در طارم وعدهء حق دررسيد ، با اميره علاء الدين خلاف آغاز كرده ، از فومن اخراج نمود . و فومن را برحسب دلخواه خود به تصرف درآورد . و حضرت سلطانى باوجود عهدى كه با او كرده بود جهت او لشكر بفرستاد تا محافظت فومن بكند .
به كرات با اميره علاء الدين محاربه كردند و جمعى در آن حروب به قتل آمدند .
غرض كه چون شمهاى از خلاف او را معلوم كردند ، فرستادند كه خواجه شيخ على را كه بىموجب حبس فرمودهاند ، خلاص بايد داد . و الا فيما بين محبت نخواهد ماند . چون اميره علاء الدّين در كوه طوالش مىبود و لشكر حضرت سلطانى به فومن بودند ، تجاوز امر كردن نتوانست فلهذا خواجهء مذكور را خلاص داد . چون خواجه از آن حبس خلاص يافت ، با برادر و فرزندان بگريخت و به آستانهء رفيعه ملتجى گشت . و صورت مخالفت او را كه هميشه در ضمير داشت مشروح و مفصل معروض داشت .
چون بر جميع فكر ناصواب او واقف گشتند ، بالضرورت در فكر دفع او مشغول شدند . رأى صواب بر آن قرار گرفت كه نزد اميره علاء - الدّين بفرستند كه از راه موسله « 1 » به ولايت فومن در آ كه اجازت است و
هامش
( 1 ) - ماسولهء امروزى .