سخن قبول نكرد و مقابله و معارضه هم نتوانست كرد . فلهذا رستمدار را بگذاشت و به مازندران ، نزد سيد اعظم سيد عبد الكريم رفت و در باروشه - ده « 1 » با هم ملاقات كردند و سيد عبد الكريم بسيار تعظيم و تبجيل نمود .
چون متوجه اردوى همايون بود ، او را با خود همراه ببرد . و در استرآباد و در آن نواحى به موكب همايون رسيدند . و چون به شرف بساط بوسى پادشاه جهانشاه مشرف گشتند ، ملك كاوس احوال خود را به استمداد سيد عبد الكريم معروض ملازمان آن آستانهء رفيعه گردانيد . و واقعا مروت و فتوتى كه سيد مذكور در حق ملك كاوس در آنزمان به تقديم رسانيد در شرح آن بجز تطويل كلام چيزى ديگر نخواهد بود . و در اين مقام مقصود كلى و غرض اصلى قصهء لشكر گيلان و احوال ايشان است . حضرت پادشاهى ملك كاوس را نصيحت فرمودند و اشارت كردند اهل ملك و اخوان و بنو اعمام ترا نمىخواهند . نوعى با مردم مىبايست سلوك كرد كه همچنانكه برادر كوچكتر ترا مىخواهند ، ترا نيز مىخواستند و او را عنايت نموده ، حكم دادند كه حضرت سلطانى ، ملك ملكى را جهت او و ملك جلال الدين اسكندر تقسيم بفرمايند كرد . و ملك موروثى او را به دو بازگذارند . او با آن حكم از استرآباد بازگشت و از راه سمنان به ولايت نور رودبار كه ملك موروثى اوست درآمد . و ملك اسكندر در كجور بود ايلغار نموده ، برو تاخت . ملك اسكندر را تاب اقامت نبود ، كجور را بگذاشت و به كلارستاق آمد . ملك كاوس در عقب او آمد . او از آنجا به به گيلان درآمد و تا ناحيهء سياكلهرود توقف ننمود و در آن وقت مؤلف حقير در سياكلهرود بود و آن سرحد را حضرت اعلى سلطانى بدين حقير سپرده بودند . چون به وثاق اين ضعيف تشريف فرمود ، اعلام ساكنان عتبهء عليهء
هامش
( 1 ) - باروشهده - بارفروشده - بارفروش - بابل امروزى .