پرهيزم از آن عسل كه با زهر آميخت * بگريزم از آن مگس كه بر مار نشست
و چون اميره محمد رشتى را جهت رفع و دفع اميره حسام الدين و تربيت و تقويت اميره علاء الدين بن اميره دباج المرحومين ، به مدد و معاونت احتياج مىافتاد ، با وجود معاهدهء كه فيما بين ايشان محكم و مستحكم بود ، بلا تقصير و تهاون لشكر گيل و ديلم را با استعداد تمام ، همراه سرداران عظام مىفرستادند . و دو سه نوبت لشكر منصور با اميره حسام الدين حرب كردند و او را از فومن اخراج نمودند و بر صلاحديد اميره محمد رشتى ، فومن را كه ملك موروثى اميره علاء الدّين بن دباج بود به دو دادند كه اگر ذكر آن حروبات را به تفصيل نوشته مىآيد كلام مطول مىگردد و از مقصود دور مىافتم . چون غرض كلى در اين تأليف احوال روپيش گيلان است حالات كه در روپس گيلان و رستمدار به مدد و معاونت حضرت سلطانى واقع مىشد ، به طريق اجمال نوشته آمد .
واقعا حضرت اعلى سلطانى از جملهء « يوفون بعهدهم و يخافون ربهم » بودهاند و با دوستان و موافقان طريق موالات و مصافات را به ابلغ وجوه مرعى مىداشتند . و تا از يكى به كرات و مرات خلاف و بدعهدى را ملاحظه نمىفرمودند ، صورت مخالفت به هيچوجه به ظهور نمىرسانيدند .
و با ملوك رستمدار با وجود افعال ايشان كه قبل از اين ذكر رفت ، طريق محبت و صداقت را مرعى مىفرمودند . و چون در اين اثنا ملك معظم ملك كيومرث به جوار [ رحمت ] حق پيوست ، با فرزند مهتر او ملك كاوس كه دم از خلافت و سلطنت پدر خود مىزد ، طريق محبت و صداقت را مرعى مى داشتند . اما چون با او در عهد نبودند و برادران او بعضى با او موافق و