فصل پانزدهم « 1 » از باب پنجم در ذكر رفتن مير احمد به صوب رشت و التجا به اميره محمد رشتى بردن و حالات چند كه در آن ما بين واقع شد .
چون كارگيا مير احمد از زندگانى خود به تنگ آمده بود ، تدبيرى ديگر نداشت و هرروز مكررا مىگفت ، بيت :
كه گر روزى كنى مرگم توانى * كه مردن به بود زين زندگانى
با اصحاب حاضر مشورت كرد كه اگر التجا به اميره محمد رشتى بريم ، خالى از دو وجه نخواهد بود . يكى آنكه رعايت خاطر ما را واجب دانسته ، به مدد و معاونت جند و عسكر يارى نمايد و ملك را بازستاند و يا خود به قدم انصاف و مروت فيما بين صلح بكند . و ثالثى را كه در طبيعت اميره محمد مركوز بود از غدر و خيانت و بىمروتى ، چون درمانده بود ، فكر نكرد .
چون اصحاب نيز به تنگ آمده بودند ، مجموع گفتند كه صلاح است . بنابرآن سوار شد و [ بدون ] تأخير شدن ، به گوراب رشت تشريف فرمود .
اميره محمد در حمام بود . جهت او خبر بردند كه كارگيا مير احمد با معدودى چند به رشت آمده است و اينست كه به گوراب فرودآمد .
بفرستاد و او را تعظيم نمود و به خلوت خاص فرودآورد و نوكرانش را به وثاق نوكران خود بازداشت . و كارگيا حسن كياى گوكه و برادر ديگر ،
هامش
( 1 ) - در اصل : فصل چهاردهم .