سر نحس كيا شاهمير و برادران و فرزندش را هم بفرستادند و از آنچه شاهمير روز اجل كرده بود بازگفتند . اما باوجود حرام نمكى و ايقاع فتن و بىحيائى كه من اوله الى آخره از شاهمير در وجود آمده بود ، شجاعت او هيچ نمود كه گفتهاند ، بيت :
فلسفى مرد دين مپنداريد * حيز را جفت سام يل منهيد
مردى و شجاعت اول راى صواب و حلال نمكى است كه كفران نعمت و ايقاع فتنه و راى ناصواب كار نامردان و حيزانست . چون ولىنعمت ايشان كارگيا مير سيد [ محمد ] بود ، با او آنچه ذكر رفته است كردند و دومباره به كارگيا مير احمد بيچاره آنچه دست داد ، از بدآموزى تقصير نكردند ، تا كار مير احمد چنان شد كه ذكر رفت و عاقبتش بدان انجاميد كه ذكر رفت .
چون محبوسان و مقيدان را از نفطچاك بگذرانيدند و به لاهجان روان گرديدند ، حضرت اعلى بفرمود تا هرچه گيل و ديلم بودند بند برنهادند و تركان را بند برداشتند و به جائى لايق فرودآوردند و بعد از چند روز ايشان را همراه خود به رانكو بردند و آنجا ضيافت كردند و سرداران و بزرگان ايشان را كه از آن جمله يكى امير محمد دولش بود كه سردار قلعهء اندچين بوده است ، خلعت فاخر پوشانيده ، روان ساختند . بعد از آن آفتاب دولت از افق سعادت طالع گشت و هبوب اقبال از مهب جلال وزيدن گرفت . دوستان دولت به صد زبان دعا گفتند و چون خبر فتح لمسر به سمع كارگيا مير احمد رسيد با خود گفت كه ، بيت :
درختى كه پروردى آمد ببار * هماكنون بديدى برش در كنار