نهاد و او را از جهت خود بيعت بستاند و از آنحال حضرت اعلى و حضرت سلطانى را خبر نبود . چون كارگيا مير احمد از سمام به موضعى كه سىخوانى مىخوانند ، قريب به دامن كوه فرودآمد ، نوكر سيّد مرتضى را كه آنجا بازداشته بودند ، از ايشان بىاجازت بگريخت و به رانكو آمد و خبر رسانيد كه اين است كه كارگيا مير سيّد احمد رسيده است و امشب به سىخوانى بود . و غالبا اكنون در حرب و ضرب با لشكر شما باشد كه من منقلاى لشكر شما را خبر دادهام و ايشان هم به احتياط استادهاند .
حضرت سلطانى چون از آنحال باخبر گشت ، فىالحال امر كرد كه لشكر منصور معد و آماده گردند و هريك به جاى خود بازايستند و لشكر بيهپس كه در رودسر بود ، طلب نمايند تا به تعجيل بيايند و مترصد آن بودهاند كه [ از ] سيّد رضى كه به منقلا استاده بود ، چه خبر مىرسد كه ناگاه سوار [ ى ] رسيد دست بريده و خونآلوده . پرسيدند كه حال چيست . گفت اين است كه كارگيا مير احمد رسيده است و لشكر منقلاى ما را برهم زده ، متفرق ساخته است . و سيّد رضى به انهزام فرار نموده معلوم ندارم كه به كجا رفت و آن بدبخت خود در بيعت بود . چون دو لشكر به هم رسيدند فرار نمود و كارى كه لايق دولت ولىنعم او باشد نكرد .
چون از آن شخص اين سخن بشنيدند خود متعاقب خصم رسيد و آتش قتال و جدال به فلك اعلى مشتعل شد . حضرت سلطانى به ميدان شجاعت درآمده ، آنچه ممكن بود ، لشكر گيل و ديلم را به محاربه ترغيب و تحريص مىنمود ، اما فايدهاى نمىكرد . عنان عزيمت « 1 » باز گردانيدند . چون به گوراب سفلى تشريف فرمود ، عساكر بيهپس رسيدند .
هامش
( 1 ) - در اصل : هزيمت .