از او استفسار نمايند كه اينجا به چه كار آمده بود . چون پرسيدند آنچه واقعى بود آن بيچاره فىالحال بگفت . چون خبر قيد حسن شاه را به سمام به كارگيا امير سيد احمد رسانيدند ، ملول گشت و نزد فرزند خود سيّد رضا كيا بفرستاد كه به همهحال به لاهجان برو و بگو كه مرا و پدر را از اين حال آگاهى نيست و ما واقف نيستيم كه اين سخن را پيغام كه داده است .
و اگر سيد على كيا گفته باشد ، يقين كه پدر ، او را ادب خواهد داد .
چون سيد رضا كيا به لاهجان تشريف فرمود ، حضرت اعلى بسيار احترام نموده ، اعزاز بواجبى نمود و چشم و روى او را بوسه داد و فرمود كه من مىدانم كه پدر تو از اين فتنهها خبردار نيست و اينها از « 1 » كه واقع مىگردد . اما اميد به عون عنايت الهى آنكه آنكس كه ميان من و پدر تو خواهان فتنه است ، به بلا مبتلا گردد كه تدبير آن بجز اللّه تعالى كسى ديگر را نشايد كرد و حضرت تعالى شأنه هم نكند و در آن بلا سرگردان گرداند كه راه رفتن و آمدن و بودن بدان مفتن چون گلوى ناى و سينهء چنگ تنگ گردد و به نكال و و بال دنيا و آخرت پيوندد . و آن سيد زاده را اسب و باز و خلعت داده ، روانه ساخت .
چون به رودسر رسيد ، يك شب توقف نمود ، به سمام نزد پدر رفت و ماجراى حال بگفت اما باوجود آنكه در آن دو سال حركات چند از ايشان در وجود آمده بود كه از آن به حكم الخائن خائف وهم كرده بودند و ترسيده ، شعر :
تا توانى و دسترس دارى * بر دل هيچكس مجو آزار
دوستى را هزار كس شايد * دشمنى را يكى بود بسيار
نزد مير حسين بن شيخ حاجى طارمى كه دختر او در حبالهء زوجيهء
هامش
( 1 ) - در اصل : و از اينها .