تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ گيلان و ديلمستان ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
خوش باشد ، همچنان بايد كرد . الغرض بر قلهء كوهى راهى بساختند و آن سال از آن راه به گيلان تشريف بردند و آن طريق اكنون برجاست و راه نو مىخوانند . چون به گيلان تشريف فرمودند همه‌جا در افواه خلايق افتاد كه ميان برادران سخنى دور از صواب در ميان است و در همهء كوچه‌ها و محله‌ها ، هرجا دو كس به هم مىنشستند ، اين مىگفتند . و دوستان در عين ملال و كلال به‌سر مىبردند و دشمنان به عيش و عشرت شب را به روز مىآوردند و مترصد فرصت مىبودند . چون زمستان به آخر رسيد و موسم ييلاق شد و يرق كوه رفتن كردند و يكى پاشيجائى الاصل كه حسن شاه دگمه‌بند نام داشت و مدتى بود كه در رودسر صنعت آموخته در كارخانهء خياطان ديوان كار مىكرد . سيّد على كياى مفتن طلب [ او ] نمود و او را نزد سيّد على بن احمد كياى پاشيجائى پيغام داد كه توقع كارگيا مير احمد از شما آن است كه جهت او بيعت بكنيد كه هرچه خاطر شماست ، همچنان خواهند به تقديم رسانيد . و چون حسن شاه را روانه ساخت ، كارگيا امير سيّد احمد فرزند خود سيّد رضا كيا را به رودسر بازداشت . و خود به همان راه نو به سمام تشريف برد . چون حسن شاه به لاهجان رفت ، مصاحبى داشت اميره الدين زينك « 1 » نام با او اين سرّ را در ميان نهاد و به اتفاق به پاشيجا رفتند و آن سخن را به سيّد على رسانيدند . چون سيد على بشنيد ، ايشان را به جائى لايق فرود آورد . چون از ناصيهء سيد على ، امير الّدين زينك معلوم كرد كه سخن ايشان در محل قبول نيست ، همان شب بگريخت و به لاهجان آمد . چون روز شد حسن شاه را بگرفتند و دست و گردن بسته به لاهجان فرستادند كه
هامش
( 1 ) - ظاهرا نام اين امير با كلمهء دين تركيب بوده است و مضاف آن از قلم افتاده است .