به كيا ناصر كياى تويلا كه اسپهسالار رانكو بود گفت كه چه نشستهاى كه عساكر رودسر بالكل جبه و جوشن پوشيدهاند و من تحقيق كردهام كه به جهت خلاص سيّد محمد اينجا مىآيند .
چون ناصر كيا اين سخن بشنيد از ساير مردم كه به رودسر به بازار رفته بودند ، استفسار نمود كه شما واقف گشتهايد كه عساكر رودسر جمع شده ، با اسب و سلاح به گوراب آمدهاند يا نه . چند نفرى گواهى دادند كه ما ديدهايم كه ايشان مسلح شده در ميان بازار مىگشتند اما تحقيق نكردهايم كه سبب چيست .
چون ناصر كيا از جمعى آن حكايت را استماع نمود ، برفور خلابران رانكو را بفرمود تا مجموع جبه و جوشن بپوشيدند و سيّد محمد را سوار ساخته بديشان بسپرد و گفت به قلعهء دزبن لاهجان بريد و به كوتوال قلعه بسپاريد . و نامهاى در آن باب به عجالهء تمام به حضرت اعلى بنوشت كه چون قصه بدينجا رسيده بود و شما به لاهجان تشريف داشتيد و تا معلوم مىكردند ، كار از دست مىرفت بدين جرأت اقدام نموده آمد .
چون حضرت اعلى نامه را بخواند ، انگشت حيرت به دندان بگرفت و ملول گشت و دانست كه مفتنان بىدولت را آنچه در دل بود كردهاند ، و كارگيا مير سيّد احمد را از راه صواب منحرف ساخته .
چون اصحاب رودسر « الذين فى قلوبهم الغدر و المكر » معلوم كردند كه از آنچه ايشان كردند و در دل بود كيا ناصر كيا واقف گشته است و سيّد محمد را بيرون فرستاده و كار از دست رفته ، به كارگيا امير سيد احمد گفتند كه اكنون تدبير آن است كه نزد حضرت اعلى بنويسى كه كيا ناصر كيا در بند ايقاع فتنه گشته ، اينچنين بهتان بر ما بسته است و ما از اين حال باخبر نيستيم . كارگيا امير سيّد احمد بر موجب صلاح
تاريخ گيلان و ديلمستان ( فارسى ) — صفحة 227
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٢٢٧