فرمود ، او را فرزندى بود سلطان بوسعيد نام ، از قضاى ربانى روزى به نخجير گراز رفته بود و همان روز بسيار خنك بوده ، برف و باران مىباريد . او را علت نقرس طارى گشت و هرروز علت مضاعف مىگشت .
و اطباى ماهر و حكماى حاذق آنچه ممكن بود در معالجه تقصير نكردند ، تدبير نبود . چون درجهء عمر به قاطع رسيده بود ، خرمن عمرش به باد فنا رفت و حضرت اعلى ناصرى بنفسه تشريف فرمودند و آنچه مراسم تعزيت بود به ابلغ وجوه به تقديم مىرسانيد و كارگيا امير سيد احمد به صد زبان مىگفت ، بيت :
بى تو مىدانى كه نتوان زيستن * زانكه ممكن نيست بىجان زيستن
و مردم گيل و ديلم در ميان خاك و خون غلطان و آب حسرت از ديده ريزان و دست بر سينه كوبان ، نمدهاى سيه در گردن و خار و خاشاك در سر و تن مىگرديدند . بيت :
عالمى در ماتم او همچو ماه * كرده در گردن نمدهاى سياه
اما چون دانستند كه با قضا و قدر جز رضا تدبيرى نيست ، مصائب رسيدگان به اميد
وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ
دست تحمل به فتراك صبر و توكل زده ، رضا به قضاى الهى دادند و جهت اجر اخروى آن نوگذشته هبات و عطيات به مستحقان مىرسانيدند و روح آن سيّد زادهء مغفور مبرور را به فاتحهء فايحه شاد مىگردانيدند . و چون در پهلوى مشهد مبارك سيّد پاكيزه گوهر حسين ناصر عليه الرحمة و الغفران دفن كرده بودند ، عمارت عالى بر آنجا بساختند و حفاظ را وظايف مقرّر كردند تا متصلة لا منفصله به او از قرآن مجيد روح آن نتيجهء آل رسول را شاد گردانند . و حضرت اعلى در دلجوئى و تسلى خاطر برادر خود مساعى جميله به تقديم مىرسانيد و به انواع او را مستمال مىساخت و جهت فرزند دلبند خود كه نور ديدهء