اطمينان حضرت اعلى باشد . و كنار سفيدرود مخيم خيام دولت و اقبال حضرت اعلى گشت و عساكر گيل و ديلم هرجا بودند مىآمدند و جمع مىگشتند . و اميره علاء الدين نيز بدان طرف آب به وادى رودخانه فرود آمد و قاصدى را با سخنان مصلحتآميز ارسال داشت . حضرت اعلى مخصوصى را با قاصد اميره علاء الدين همراه ساخته هم با جواب كه در ضمن آن انواع صلاح و فلاحمندرج بود روانه ساختند . و بعد از گفتگوى بسيار ، اميره بفرستاد كه غرض از اين تصديعات آن است كه امير كياى گوكه به من التجا نمود . جهت خاطر من گوكه و كيسم را به دو مسلم دارند و ديلمان همچنان به تصرف عمال كارگيا امير سيد احمد باشد .
چون حضرت اعلى دانست كه اگر قبول نمىكند ، قصه غليظ مىشود ، هرچند كه كارگيا امير سيد احمد را چون اعلام كردند ، بدان رضا نداد . اما حضرت اعلى قبول كردند و بر موجب ارادت اميره علاء الدين گوكه و كيسم را به امير كياى گوكه بازدادند و از طرفين سوار شده از اين طرف آب و آن طرف با همديگر به سر اسب ملاقات كردند و سر تعظيم فرود آوردند . و اميره علاء الدين بازگشت و برفت و حضرت اعلى نيز لشكر را رخصت انصراف داد و به لاهجان تشريف فرمود . و احباى دولت از آن سعادت سمات ، مسرور و شادمان گشته و اهل نفاق ملول و مخذول شدند .
چون اميره علاء الدين به رشت رسيد مرض طارى گشت « 1 » و روز به روز در ترقى بود تا چون به فومن تشريف برد ، بر مصداق
كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ
به جوار حق پيوست و از اين دار غرور به سراى سرو [ ر ] نقل كردند . شعر :
هامش
( 1 ) - شايد : مرضى بر او طارى گشت .