« اگر ترا ملك مىبايد ، تو نيز زياده كن و لا در غربت چندان سرگردان باشى كه چشمت سرخ شود » .
سيد نصير الدين ، شب را به خانه آمد ، پس از شور با اطرافيان ، جواب نوشت كه به غربت رفتم تا چشمم سرخ شود . همان شب سوار شد و از راه سمنان ، روى به فيروزكوه آورد « 1 » .
سيد نصير الدين كه از اردوى شاهرخ بيرون آمد و متوجه فيروزكوه شد ، قصد آن داشت كه اگر بتواند ، كوهپايههاى مازندران را به تصرف آورد . چون به سوادكوه رسيد ، مردم آنجا او را استقبال كردند و كيايان بيستون با او همدست شدند و گفتند كه ميان سيد على آملى و سيد مرتضى گفت و شنيدى است و سيد مرتضى از سيد على مال زياد خواسته است . اگر سيد على بداند كه شما در اينجا هستيد ، بىشك با شما موافقت خواهد كرد .
سيد نصير الدين نامهاى به دو نوشت و با قاصدى بفرستاد . سيد على آملى جواب نوشت كه شما به لپور ( - لفور امروزى ) درآئيد . از اين طرف من نيز سوار شوم و با سيد مرتضى مخالفت خويش آشكار كنم .
سيد نصير الدين كه چنين ديد ، فورا سوار شد و به لپور آمد . سيد مرتضى از آمدن او باخبر شد . كسى را نزد سيد على به آمل فرستاد كه من روى به لپور آوردم ، تو نيز سوار شو و بيا . سيد على سستى كرد . سيد مرتضى دريافت كه از خواستن مال مقرّرى شكوه دارد . نامهاى به دو نوشت و مال مقرّرى آمل را به دو بخشيد .
سيد على روى به لشكرگاه سيد مرتضى آورد و در لپور با سيد نصير الدين جنگ كردند . بسيارى از مردم مازندران كشته شدند . سه روز بعد ، جنگ ديگرى برپا شد ، شكست بر سيد نصير الدين افتاد . از سوادكوه بيرون آمد و عازم
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرستان سيد ظهير الدين ص 341 و 342 .