شعر
درازست دست فلك بر بدى * همه نيكوئى كن اگر بخردى
چو نيكى كنى نيكى آيد برت « 1 » * بدى را بدى باشد اندر خورت
چون سلطان حسين [ جهت ] آنچه در لاهجان كرده بود ، مردم از او بسيار نفرت داشتند ، دست دعا برداشتند و به اخلاص پاك گفتند كه چون شر سلطان [ حسين ] را از اين بيچارگان دفع كرديد ، توقع آنكه سايهء عاطفت و بندهنوازى از سر اين بندگان دور نباشد .
فرمودند كه بعضى امور كليه مىباشد كه تا انجام آن آمدن اين جانب به لاهجان « 2 » تعذر دارد . چون آن مهم انجام يابد هرآينه بلاتوقف بدان صوب عالى رجوع مىرود و در ترويج امر معروف و نهى منكر اشارت كردند و بنياد عدل و دادگسترى نهادند و اهالى آن مملكت را بدان معنى حضورى و سرورى پيدا آمد . شعر :
چنان شد به عدلش كه ايمن بناز * بخسبد همى كبك در پر باز
شود در يكى روز ده بار بيش * به پرسيدن گرگ ، بيمار ميش
و سبب توقف به رانكو و نرفتن به لاهجان آن بود كه از سيّد محمد لشتنشاهى هرلحظه نوعى به ظهور مىآمد كه موجب فتنه و طغيان و عصيان بود . نزد او تسلى نامهاى ارسال داشتند و فرمودند كه پاشيجا را به شما بخشيده مىآيد . چنان كه آنطرف آب بالكل تعلق به شما داشته باشد . اما به شرطى كه آنچه وظايف فرمانبردارى و رضاجوئى است ،
هامش
( 1 ) - در اصل : بدت .
( 2 ) - در اصل : بلاهجان آمدن .