كرد كه سيّد داود كيا را از لشتنشاه بيرون كنند و سيّد محمد را به ايالت آن ولايت منصوب سازند و با تمامى مردم لشتنشاه بيعت بستاند .
سيّد داود كيا چون از آنحال باخبر گشت ، بالضرورت نزد حضرت امير سيّد محمد فرستادند كه چنين حال دست داد و تدبير آن از دست من برنمىآيد . فلهذا كارگيا امير سيّد محمد ، بهادر على را كه مرد شجاع و بسى وقايع را پسپشت خود انداخته و در محاربات مرديها نموده بود ، به تعجيل نزد سيّد داود كيا بفرستاد تا اگر تسكين دادن فتنه ميسر باشد فهو المطلوب و الا سيّد داود كيا را به سلامت بيرون آورد و به لاهجان برساند .
چون بهادر على بدانجا رسيد خود كار از دست رفته بود و مردم لشتنشاه بر موجب شرارت طبع خود يك جهت شده به يك جا جمع شدند و نزد سيّد داود كيا بفرستادند كه برخيز و بدررو كه ما ترا نمىخواهيم و مخدوم زادهء خود سيّد محمد را آوردهايم و [ به ] تعجيل بدر رو تا آسيبى به شما نرسد .
چون سيّد داود كيا ديد كه فايده نمىكند به اتفاق بهادر على از لشتنشاه بيرون آمد چون به موضعى رسيدند كه اشپين « 1 » و كماچال مىخوانند و آن دو ده على حده ملكيست و اكثر اوقات تعلق به حكام گوكه داشتى . آن جماعت نيز با مردم لشتنشاه و سيّد محمد بن سيّد حسين كيا اتفاق نموده ، با سيّد داود بى حرمتيها نمودند . و بهادر على را گرفته و دست بسته بخزيت « 2 » تمام به بيهپس نزد اميره علاء الدّين فرستادند . و سيّد داود كيا را به بىعزتى تمام روانه ساختند .
و سيّد محمد و سيّد على پاشيجا ، به اتفاق يكديگر با كارگيا امير سيد محمد و سلطان حسين كه حاكم لاهجان بود ، مخالفت مىورزيدند و
هامش
( 1 ) - در اصل : شپين .
( 2 ) - در اصل : بجزيت .