تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ گيلان و ديلمستان ( فارسى ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
مردم با ما در بيعت‌اند بايد كه تو نيز بيعت بكنى . جلال آقچه را نستاند و گفت كه من بنده و كمينهء شماام اما با مخالفت پدر با شما موافقت نمى كنم و آنچه شما فكر كرده‌ايد مناسب حال نيست و نمىبايد كرد و على الصباح او نيز به ديوان حاضر شد و سخن را معروض داشت . حضرت سيّد محمد چون از سپهسالاران خود سخنان را استماع نمود فرمود كه ايشان فرزند من‌اند و نصيحت پدرانه بر من واجب است كه بديشان بكنم و كردم و چون نمىشنوند ديگر هرچه بكنم ، مردم بر من عيب خواهند كرد . صلاح چنان مىنمايد كه سپهسالار محمد با بعضى آقچه و نثار برود و ايشان را نثار كرده ، تهنيت سلطنت كه جهت هريكى نامزد كرده بوديم ، بكند و بگويد كه پدر مىگويد كه بر من آن بود كه نصايح مشفقانهء پدرانه به شما بگويم گفتم و آنچه بر من لازم بود شرعا به تقديم رسانيدم . چون نمىشنويد و اكنون بنياد مخالفت نموده‌ايد ، خير [ است ] . هرچه ارادت شماست همچنان كنيد كه حكومتى « 1 » كه به شما داده بودم ، باز رجوع به شما كردم . و چون فرزند سيّد حسين كيا - سيّد محمد نام - در لشتنشاه ياغيست ، شما [ را ] با لشكر رانكو به لاهجان مىبايد رفتن و به اتفاق سلطان حسين كه حاكم لاهجان است به دفع او مشغول گشتن . سپهسالار محمد گفت كه بندهء فرمانم . بروم و بگويم . اما فايده نخواهد كرد و مرا خواهند به قتل آورد . فرمودند كه خوف مكن كه فرزندان ما حركتى تا اين غايت كه مناسب نباشد نخواهند كرد . محمد سپهسالار برخاست و برفت و ايشان يرق بيرون رفتن كرده بودند . و برادران همين بود كه مى - خواستند بر اسب سوار شوند كه گفتند كه محمد سپهسالار آمده است و
هامش
( 1 ) - در اصل : حكومت .
تاريخ گيلان و ديلمستان ( فارسى ) — صفحة 181 | سيد ظهير الدين مرعشى / منوچهر ستوده