سخن پدر دارد . گفتند كه به پاى خود به دام آمده است ، درآيد . و چند نفر را تعيين كردند كه چون بيايد و سلام بگويد بايد كه به تيغ بىدريغ هلاك كنيد و محابا نكنيد . چون سپهسالار محمد رفت و هنوز سلام ناكرده بود كه به شمشير آبدار هلاك كردند و خود سوار شده به عزم آنك به ليل و بجارپس « 1 » روند بيرون آمدند .
چون خبر قتل اسپهسالار محمد به ديالمهء بدكردار رسيد ، ايشان تحمل نكردند كه سيّد ناصر كيا و سيّد احمد بعد از اين چه نوع صلاح مى دانند . برفور در سراى سيّد محمد تاختند و سيامرد جلال كه بر در دروازه نشسته بود به قتل آوردند و سيّد محمد [ را ] در خانه كرده ، بر در نشستند .
چون كارگيا ناصر كيا و كارگيا سيّد احمد بيرون آمدند خود آنها كه [ اين ] كار كرده بودند ، سر اسب ايشان را بگرفتند و گفتند كجا مىرويد ؟ اين است كه سيامرد جلال را نيز كشتهايم و پدر شما را در خانه كرده محبوس است . اكنون بيرون رفتن چه معنى دارد ؟ چون چنان ديدند بازگشتند و فرود آمدند هرچند مناسب طبع ايشان نبود اما به حكم و فوق تدبيرنا للّه تقدير و نص صريح نيز دلالت مىكند كه هنگام اذلال شخصى چون برسد تغيير آن ممكن نباشد . چون فايده نبود بفرمودند تا پدر را از آن خانه بيرون آوردند و به خانهء ديگر برده ، بند برنهادند و به محافظت اقدام نمودند و بر تخت سلطنت بنشستند و نزد بنو اعمام نوشتند كه بىاختيار ما از تقدير ربانى چنين واقع شد . اكنون صلاح چيست ؟ بعضى گفتند كه آنچه شد حق به جانب شماست و هريكى بر مناسب حال خود جوابى دادند و ايشان فهم سخن هريكى كردند و ديالمه را كه در آن امر قيام نمودند ، ظاهرا براى صلاح ملكى ،
هامش
( 1 ) - در اصل : بجارهپس .