تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ گيلان و ديلمستان ( فارسى ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
معدودى از معتمدان و فرزند او - سيد يحيى - به قلعهء لمسر فرستادند و به سپهسالار آن ولايت بهادر على كه ذكر شجاعت و مردانگى و حسن اعتقاد او رفته است ، سپردند . چون دو سه ماهى از آن بگذشت ، به خط اشرف حضرت سيادت قبابى نوشته‌اى ديدم كه به مشورت بهادر على او را به قلعهء الموت فرستادند « 1 » .

فصل هفدهم از باب چهارم در ذكر احوال اميره انوز كوهدمى

چون اميره « 2 » انوز كوهدمى را صورت موافقت با سيد حسين كيا ظاهر بود ، بر تسخير ولايت كوهدم رغبت فرمودند . و كارگيا امير كياى گوكه را امر كردند به مدد لشكر لاهجان به ولايت كوهدم تاخت نمايد و مهما امكن به تسخير آن ملك و دفع انوز سعى و اجتهاد به تقديم رساند . چه قوت و شوكت حكام بيه‌پس را فتورى و قصورى از آن قتل و قتال كه به كنار سيمه‌رود « 3 » كه ذكر رفت واقع گشته بود و ايشان را قوّت و مكنت آن نبود كه به مدد انوز توانند اشتغال نمود و انوز نيز دانست كه او را تاب اقامت نيست و عورتى در حبالهء زوجيهء او بود از دختران كوله بهادر ناصرود كه ذكر رفته است و از آن عورت دو فرزند داشت يكى را بهادين سالار نام و ديگرى سپهبد نام بود . چون فرزندان دانستند كه كار ايشان خراب است و پدر از عهدهء ضبط آنان « 4 » نمىتواند بيرون آمد ، فلهذا مادر را برداشتند و به طارم نزد ميرحسين طارمى رفتند و به توسط او به رانكو نزد امير سيد محمد آمدند . حضرت سيادت قبابى ايشان را ايلچى همراه كرده ،
هامش
( 1 ) - در اصل : فرستادم . ( 2 ) - در اصل : از اميره . ( 3 ) - شايد شيم‌رود . ( 4 ) - در اصل : آن .