گشت . و به اندك زمان به چاكرود رسيدند و بلادرنگ و محابا سپهسالار عظام را با لشكر مذكور روان كردند و خود در عقب هم روان شدند . و هيچجا در هيچ منزل و مقام مكث نكردند و كيشملك امير على نامى غجرجى لشكر ظفر پيكر بود به هنگام صبح ، اول به كشه رسيدند و به سر راهى كه دانستند كه ممّر فرار نمودن آن جماعت است ، جمعى را آنجا فرستاده ، بازداشتند و جهان عريض را همچو گلوى ناى و سينهء چنگ بديشان تنگ گردانيدند و آن جماعت از شراب دوشينه مست و بىخبر ، هريكى با كودكى و عورتى به فسق و عصيان خسبيده ، بىخبر از تقدير ربانى راه دوزخ را به جاروب فنا پاك كرده ، در فكر آنكه چون روز شود ، باز به عيش و عشرت و به مناهى و معاصى مشغول گردند كه ناگاه صداى كوس دولت و طبل سعادت لشكر منصور به گوش ايشان رسيد . تا برخاستند « 1 » و دست بر تير و كمان بردند مجموع به تيغ بىدريغ بىجان گشته بودند و با ساكنان دوزخ مقارن شده ، چنان كه فردى از آن ملاعين بيرون نتوانست « 2 » رفت ، مگر كودكان غيرمكلف و عورتى چند « 3 » كه زنده ماندند .
چون از عون عنايت الهى و فيض فضل سبحانى فتحى چنين دست داد ، فىالحال نامهء فتح به اطراف گيلان و ديلمستان به تخصيص به نزد حضرت با رفعت رضوى پناهى بفرمودند نوشت و ممالك ديلمستان بالكل مسخر فرمان شد ، مگر از اميران گرجيان امير هندوشا نامى با جمعى از مردم گرجى و گليج و بقية السيف شكور در گرجيان بهسر مىبرد [ ند ] و طريق اطاعت را قيام نمىنمودند . همگى همت بر آن مصروف شد كه به دفع آن جماعت هم قيام رود .
چون از آن جماعت ملاحدهء ديلمان كه در كشه جمع بودند ، خاطر
هامش
( 1 ) - در اصل : برخاستن .
( 2 ) - در اصل : نتوانستند .
( 3 ) - در اصل : عورت چند .