باخبر گشت ، بگريخت و به ولايت كوهدم نزد كيا جلال الدين هزار اسپى رفت و بقية السيف كه در آن حوالى سرگردان مىگرديدند ، مجموع را دلالت كرد و اكثر را جمع ساخت و عذر گستاخى نزد كيا جلال الدين مىخواست كه آنچه در اوايل كردهام بد بود و از شما ترسيده بودم . اكنون چون ديلم را قطع كردند در شكور ، دهجه و بقية السيف ديلم هستند و گرجى و گليج به حال خوداند ، بيا تا به شكور رويم كه آنچه مطلوب است حاصل است ، بيت :
اگرچه از « و لو شئنا » نمىشايد گذر كردن * ولى جهدى ببايد كرد به حكم « جاهدوا فينا »
چون مردم شكور از سادات آنچه ديدند و دانستند كه مفارقت از سعادت آن حضرت ، موجب نكبت ايشان بود ، يقين كه ديلم و دهجه ، مجموع به طوع و رغبت خود ، دست ارادت به دامن دولت شما درزده ، سر و جان فدا خواهند كرد و بدين نوع بابى چند برو فروخواند . كيا - جلال الدين نيز فرصت را غنيمت دانسته ، با او همراه شد . چون از قراى كوهدم به قريهء سراوان « 1 » رسيدند ، با جلال الدين غدر كرد و [ او را ] به قتل آورد و به آب سفيدرود انداخت و از آنجا به ديلمان آمد و با مردم شكور و ديلمان كه با او همراه بودند ، گفت كه اين جلال الدين ديوانه بود و سفك « 2 » دماء ديالمه كرد و آنچه سادات كردند ، مجموع از قصور عقل او بود . اكنون نيز اگر زنده مىماند ، باز كار ديالمه خرابتر مىشد . اكنون با من بيعت كنيد تا آسيب مردم گيلان را از ديلمستان دور گردانيم . و به انتقام آنچه گيل با ديلم كردند بكوشيم .
بعضى از ديالمه چون دانستند كه آنچه در سر دارد جهت او ميسر
هامش
( 1 ) - در اصل : شروان .
( 2 ) - در اصل : سفكى .